کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

کــوچـــه شــهــیـــد
koocheyeshahid.ir

نشریـه الکترونیـکی
ادبیـات و هنـر مقـاومت شهـرستـان بـهبـهـان

گروه فرهنگی سردار شهید دکتر مجید بقایی
شماره تماس: 2215 673 0916

کانال کوچه شهید در پیام رسان های ایتا و سروش:

http://eitaa.com/koocheyeshahid

http://sapp.ir/koocheyeshahid

شهید محمد عدالت بهبهانی

تولد: ۱۴ فروردین ۱۳۴۰ بهبهان

شهادت: ۱۵ دی ماه ۱۳۵۷ بهبهان

آذرماه ۱۳۵۷؛ محل بدیعا(مسجد جوادالائمه علیه السلام) بهبهان؛ محمد در بین تظاهرات کنندگان

۱) بچه که بود و هنوز خوب و بد را نمی فهمید، مادرم او را با خودش می برد مسجد. نماز یادش می داد. حمد و توحید یادش می داد. برایش از خدا و امامان حرف می زد. از امام حسین برایش می گفت. خیلی حواسش بود به تربیت محمد. دلش می خواست بچه اش از همان سن و سال با دین و معنویت آشنا شود. محمد هم هر چه مادرم بهش می گفت خوب گوش می کرد. خوب یاد می گرفت. خوب عمل می کرد. محمد که رسید به سن نوجوانی، دیگر شاکله اش با اسلام و اهل بیت شکل گرفته بود و از بدی ها متنفر بود.

۲) محمد که دوازده سالش بود، پدرمان از دنیا رفت و سایه غریبی و سختی و تنهایی بر سر خانه مان نشست. برای همین خیلی از روزها محمد می رفت کارگری می کرد و عرق می ریخت و بعد پولش را می آورد و می داد به مادرم. بعضی موقع ها هم با پول کارگری اش می رفت کتاب می خرید و می گذاشت تو کتابخانه مسجد تا بقیه مطالعه کنند و بینش دینی شان را بالا ببرند. این در حالی بود که بعضی بچه های دیگر تو خوشی و راحتی زندگی می کردند و پول های شان را فقط خرج هله هوله می کردند.

۳) محمد با مسجد انس عجیبی داشت. انگار که آنجا خانه یِ اولش بود و خانه خودمان، خانه یِ دومش. هیچ موقع نمازش را در خانه نمی خواند. بر خلاف ما که ممکن بود بعضی نمازهایمان را در خانه بخوانیم، او اما همه نمازهایش را در مسجد می خواند. اصلاً کلید دار مسجد خودش بود. کلّه صبح که می شد می رفت دم خانه یکی از پیرمردهای محل، در می زد و او را می آورد مسجد تا اذان بگوید.

۴) همیشه وِرد زبانش این حدیث بود؛ الغیبه اشدّ من الزّنا. تو مجلسی که اون بود، اگر یکدفعه صحبت غیبت و اینجور چیزها می آمد وسط، همینجور نمی نشست برای خودش نگاه کند. سریع تذکر می داد. اگر قبول می کردند که می نشست کنارشان و هم صحبت شان می شد. اگر هم که کوتاه نمی آمدند و می خواستند همینجور به غیبت شان ادامه بدهند پا می شد و از مجلس می زد بیرون. کاری هم نداشت که کسی خوشش بیاید یا خوشش نیاید.

۵) روحیه اش اصلاً میانه ای با تجملات و بریز بپاش و این جور چیزها نداشت. همیشه فقط یک پیراهن داشت. هر چه می کردیم که برایش یکی دیگر هم بخریم قبول نمی کرد. همان را هی برایش می شستم و او هم می پوشید. خیلی موقع ها لباسش دیگر کهنه و از رنگ و رو رفته می شد. وقتی راضی می شد برایش یک پیراهن دیگر بخریم که آن یکی حسابی عمر خودش را کرده باشد. خیلی موقع ها پا پیچش می شدم و می گفتم: محمد. مادر. تو نوجوونی. باید به خودت برسی. باید لباسای خوب خوب بپوشی. چرا نمی ذاری برات لباس نو بخریم؟ می گفت: مادر. مگه امام علی چند تا پیراهن داشت؟ خُب. منم می خوام مثل اون باشم. 

۶) سرِ نترسی داشت. از آن ها بود که نمی شد به هیچ وجه کنترل شان بکنی. تو وسط حیاط مدرسه یک میله بلند آهنی بود که مدیر و ناظم بالایش را پرچم شیر و خورشید زده بودند. همه دانش آموز ها هم باید هر روز در برابر آن احترام می گذاشتند. یک روز زنگ تفریح که خورد، محمد عینهو جِت از کلاس زد بیرون و رفت تو حیاط. سریع از آن میله آهنی که پنج شش متری هم می شد رفت بالا و خودش را رسانید به پرچم. دست کرد و پرچم شاهنشاهی را از جایش در آورد و انداختش روی زمین. بعد هم از توی پیراهنش یک پرچم سبزِ لا اله الا الله در آورد و به جای آن پرچم گیر کرد. جلوی چشم همه بچه ها و معلم ها و حتی آقای ناظم و مدیر! زبان همه بند آمده بود. آقای ناظم و مدیر به جای داد و بیداد و سر و صدا راه انداختن، هاج و واج فقط داشتند به این صحنه نگاه می کردند. عرق سردی رو پیشانی شان نشسته بود. خیلی دلشان می خواست بتوانند با محمد برخوردی کنند اما خودشان بهتر می دانستند که نمی توانند و رژیم از هم پوسیده پهلوی دیگر دارد نفس های آخرش را می کشد. کمی بعد محمد از آن بالا آمد پایین و بعد هم رفت تو کلاس. بی خیالِ بی خیال. انگار نه انگار که چه کار کرده. هیچ کس هم نتوانست به او بگوید بالای چشمت ابروست. بچه ها همه شان رفتند تو کلاس. آقای ناظم و مدیر هنوز تو وسط حیاط بودند. زل زده بودند به پرچم شیر و خورشید که روی زمین افتاده بود و به پرچم سبزِ لا اله الا الله که نسیم ملایم باد داشت تکانش می داد.

۷) یک همسایه داشتیم که پارچه فروش بود. همیشه نوارهای آقای کافی را می گذاشت. محمد هر روز به عشق شنیدن سخنرانی ها و روضه های آقای کافی می رفت آنجا می نشست. گوش می داد و خود سازی می کرد.

۸) تازه از دوره آموزشی سربازی برگشته بودم. خانه که آمدم لباس های سربازی را از تنم در آوردم و به چوب لباسی اتاق آویزان کردم. خسته و کوفته نشستم یک گوشه. کمی بعد دیدم محمد لباس های سربازی ام را پوشید و رفت بیرون خانه. با تعجب نگاهش کردم. گفتم این دارد کجا می رود. مقداری بعد صدایی از بیرون خانه توجهم را جلب کرد. عده ای از بچه های کم سن و سال داشتند یکصدا با همدیگر می گفتند: بگو مرگ بر شاه. بگو مرگ بر شاه. برادر ارتشی، چرا برادر کشی! رفتم بیرون ببینم تو کوچه چه خبر است. در را باز کردم. دیدم محمد در حالی که لباس های سربازی ام را پوشیده، دارد به بچه ها می گوید: بچه ها. فرض کنین من یه ارتشی ام. حالا این شعار ها رو با همدیگه علیه من بگید. بچه ها هم دور تا دور محمد را گرفته بودند و داشتند پشت سر هم علیه او که مثلاً ارتشی بود شعار می دادند. محمد هم داشت مدام تشویق شان می کرد. تعجب کرده بودم که محمد چه طور دارد بغض و نفرت از رژیم ستمشاهی را به این بچه ها یاد می دهد.

  ۹) آنقدر امام را دوست داشت و برایش عزیز بود که نگو و نپرس. عکسی هم که بگویی از او ندیده بود اما اسم امام را که می شنید انگار مرغ روحش می خواست پرواز کند. خیلی انتظار آمدن امام به ایران را می کشید. دلش می خواست روزی را ببیند که امام به ایران آمده و او می خواهد سربازی راهش را بکند. خیلی موقع ها که آماده می شد برود تظاهرات، مادرم بهش می گفت: محمد. نرو تظاهرات مادر. ممکنه تیر بخوری و امام رو نبینی ها. محمد هم می خندید و می گفت: خیالت راحت باشه مادر. من لیاقت تیر خوردن و شهید شدن رو ندارم. این را می گفت و می رفت. آخرش هم آرزوی دیدن امام ماند به دلش. امام که آمد ایران، محمد سی و چهار روز بود که به شهادت رسیده بود. در عوض می دانم آن دیداری که همیشه آرزویش را داشت در بهشت برایش محقق شده است.

۱۰) آن موقع ها مردم برنج کم می خوردند. بعضی خانه ها شاید ماهی یک بار. هر وقت می خواستم مقداری برنج برایشان درست کنم محمد مانعم می شد. بهم می گفت: مادر. داری چیکار می کنی؟ فکر کردی فقط ما بچه های تو هستیم؟ فکر کردی اون ها که تو تهران و قم و تبریز هستن بچه های تو نیستن؟ تو اون شهر ها هر روز دارن خون می ریزن و جوون و نوجوون شهید می کنن. اون وقت تو برا ما برنج درست کردی؟ انتظار داری من کیف تخت بشینم اینجا غذا بخورم و اون ها دسته دسته شهید بشن؟ بیا ببین تهران خون بر پاست. این ها را بهم می گفت و سرش را هی تکان می داد. احساس می کرد یک جورهایی دارد از آن هایی که خون شان را برای اسلام و امام می ریزند عقب می ماند. برای همین هر وقت تظاهرات بر پا می شد بدون غسل شهادت بیرون نمی رفت. انگار هر لحظه آماده معانقه با مرگ و شهادت بود.

۱۱) چهارم آبان نزدیک بود؛ روز تولد محمد رضا شاه. قرار بود آن روز جشن بزرگی در شهر برگزار شود. فلکه ها و بلوارها و همه جا را تزیین کرده بودند و آذین بسته بودند. دور تا دور فلکه ششم بهمن که شهید جوانمردیِ الان است و خیابان های اطرافش را هم پرچم شیر و خورشید زده بودند. قرار بود صبح روز جشن، همه در این میدان جمع شوند و بساط سور و سات و پایکوبی راه بیندازند. همه چیز آماده برگزاری یک جشن همایونی بود. شب قبل از برگزاری مراسم، یکدفعه محمد شال و کلاه کرد و از خانه زد بیرون. رفت و تا آخرهای شب هم پیدایش نشد. نصفه های شب بود که آمد خانه؛ با دو گونی بزرگ که پُر تا پرش چیز بود. خودم و مادرم و بقیه اهل خانه با تعجب به محمد نگاه کردیم و به گونی ها. با خودمان گفتیم یعنی توی این گونی ها چی هست. محمد رفت و یکی از گونی ها را باز کرد. یک عالمه پرچم شیر و خورشید تویش بود. آن گونی دیگر هم همینطور. مادرم ترسید. گفت: چیکار کردی محمد؟! گفت: امشب خودم و یک عده از بچه ها رفتیم و این پرچم ها رو از سر فلکه ششم بهمن و خیابان های اطرافش در آوردیم. مادرم گفت: چرا این کار رو کردین؟! نمی گی فردا ممکنه یکی از این همسایه ها بفهمه و بره همه چیز رو به شهربانی بگه؟! محمد خندید و گفت: نترس مادر. این بار اولم نیست. خیلی از این کارها انجام دادم. بعد پرچم ها را برداشت و رفت بالای پشت بام خانه. من هم رفتم دنبالش. آنجا یک تنور آتش داشتیم. روشنش کردیم و محمد همه پرچم ها را در آتش ریخت. بوی سوز پرچم های پهلوی همه جا را فرا گرفته بود. فردای آن روز که طرفداران رژیم و ساواکی ها توی میدان ششم بهمن برای شادی و پایکوبی جمع شده بودند چشم های متعجب شان داشت از حدقه در می آمد! از آن همه تزیین و پرچم و آذین ها هیچ خبری نبود! محمد و رفقایش توانستند شادیِ آن روز را در کام طرفداران رژیم و ساواک زهر کنند.

 ۱۲) خیلی به روحانیت علاقه داشت. با طلبه ها خوب می آمد و می رفت. امام جماعت مسجد که نمازش را می خواند و می خواست به خانه اش برود، تا دم خانه شان باهاش می رفت و حواسش به او بود. می گفت: ممکن است خطری آقا را تهدید کند. می خواهم سپر بلای او باشم. 

۱۳) فعالیت های محمد آنقدر زیاد بود که بعضی همسایه ها می آمدند دم خانه مان و به مادرم اعتراض می کردند که تا قبل از این مأموری پا تو این محله نگذاشته بود. از صدقه سر محمد شما و کارهایش هر روز سربازها تو محله میان و میرن. خسته شدیم دیگه. بهش بگید بسه!

۱۴) سال ۵۷ رژیم واقعاً فضای رعب و وحشتی بر شهر حاکم کرده بود. جوری که خیلی ها دیگر جرأت نفس کشیدن هم نداشتند. ساواک می خواست به هر صورت ممکن مردم را از مبارزه با رژیم خسته کند و از پا در بیاورد. ما هم از آن طرف سعی می کردیم از هر طریقی فعالیت کنیم و مردم را با انقلاب امام خمینی آشنا کنیم. تو آن ایام یک بار رفتم پیش محمد و بهش گفتم: محمد. من می توانم یک دستگاهِ فرستنده بسازم. گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعنی می توانم دستگاهی را بسازم که بتواند امواج صوتی روی رادیوهای اهالی محل بفرستد و هر چه بخواهیم را پخش کند. یکدفعه برق خوشحالی تو چشمانش دوید. گفت: راست می گویی؟ اینکه عالی ست. خیلی به کارمان می آید. سریع درستش کن. نشستم و آن دستگاه را با هر دنگ و فنگی که بود ساختم. آن دستگاه فرستنده می توانست تا شعاع صد متر دویست متر از محله مان که حدوداً صد خانواده ای می شد را پوشش دهد. بعد از اینکه دستگاه آماده شد، خودم و محمد نشستیم و با هم برنامه ریزی کردیم که برنامه های رادیوییِ ضدّ رژیم شاهنشاهی تهیه کنیم و به وسیله آن فرستنده روی رادیوهای ساکنان محل بفرستیم. برای همین از قبل اعلامیه ای را به صورت ناشناس تو مسجد محل نصب می کردیم که مثلاً ساعت چند، روی موج فلان و فرکانس فلان، برنامه «صدای انقلاب ایران» پخش می شود. چون آن موقع عده ای از مردم رادیو بی بی سی را گوش می دادند، عمداً فرکانس برنامه مان را هم نزدیک فرکانس بی بی سی تنظیم کردیم تا هر کس خواست به بی بی سی گوش دهد، از روی فرکانس ما رد شود و برنامه ما را نیز گوش بدهد. موقع پخش برنامه که می شد، ما می رفتیم در خانه ای که کسی آنجا نباشد و بعد دستگاه فرستنده را کنارمان می گذاشتیم و یکی دو ساعتی برنامه اجرا می کردیم. درست مثل برنامه های زنده صدا و سیما. اصلا عالمی داشتیم آن موقع ها. از قبل این طرف و آن طرف می گشتیم و اعلامیه های حضرت امام را پیدا می کردیم و موقع اجرای رادیویی، برای مردم می خواندیم. صدای ما نیز روی رادیوی خانه های اطراف پخش می شد و خیلی ها می نشستند پای گوش دادن. هیچ کس هم نمی فهمید سر و تهِ این مسئله از کجاست و این کار، زیر سر چه کسانی است! همه کارهامان را هم دو نفری و به صورت کاملا مخفیانه انجام می دادیم و در این رابطه هم چیزی به کسی نمی گفتیم. چون اگر اعلام می کردیم که این برنامه ها کار ما است، ممکن بود کسی برود راپرت مان را به شهربانی بدهد و آن وقت معلوم نبود چه بلایی سرمان می آمد! حتی یادم هست یکبار سرودی که در آن زمان ضدّ رژیم خوانده شده بود را روی موج اف. ام پخش کردیم و خودم و محمد آمدیم تو کوچه. بچه های محله پیش هم نشسته بودند و رادیو را روشن کرده بودند و درست گذاشته بودند روی فرکانس برنامه ما. ما آمدیم و کنارشان نشستیم و از آن طرف استودیوی کوچک ما داشت از توی یک خانه برنامه پخش می کرد! همه بچه های محل با چشم های گرد شده داشتند به یکدیگر نگاه می کردند و به هم می گفتند: این صدا از کجا دارد می آید؟! کار چه کسانی است؟! این چیزها را که می دیدیم حسابی کیف می کردیم و جان می گرفتیم برای مبارزه. کار ما تا آنجا پیش رفت که محمد برنامه ریزی کرد که هر روز برویم یکی از محله های شهر و در خانه یکی از دوستان مورد اطمینان برنامه مان را برای ساکنین آنجا اجرا کنیم. برای همین از قبل تو مسجد آن محل به صورت ناشناس اعلامیه ای می چسباندیم و می گفتیم که ساعت چند بنشینید پای فلان موج و فلان فرکانس و به برنامه «صدای انقلاب ایران» گوش بدهید. آن ها هم با علاقه زیاد می نشستند پای برنامه مان و من و محمد برایشان از انقلاب و امام خمینی و مفاسد رژیم طاغوت می گفتیم. واقعاً این کار ما و حرکاتی شبیه به این، تو آن اوضاع خفقانِ سال ۵۷، به مردم شهر بسیار روحیه می داد و آن ها را حسابی به سوی مبارزه با رژیم سوق می داد. تمامی این ها در حالی بود که محمد و من سن و سال مان شانزده هفده سال بیشتر نبود؛ اما عشق به امام و مبارزه با رژیم آنچنان ما را از خود بیخود کرده بود که برای رسیدن به هدف مان، خودمان را به هر آب و آتشی می زدیم.

۱۵) آن زمان من و محمد یک تفنگ کوچک فلزی داشتیم که شبیه اسباب بازی بود و آن را از یک دست فروش خریده بودیم. این تفنگ قدرت دفاعی نداشت اما موقع شلیک صدای بزرگی را می داد. بعضی موقع ها که مأموران به دنبال مان می آمدند این تفنگ را از دور می گرفتیم طرف شان و شلیک می کردیم. تیرش تا یک متر هم نمی رفت اما از آنجا که صدای بلندی می داد مأموران فکر می کردند ما هم سلاح داریم. بعضی موقع ها آهسته آهسته می آمدند دنبال مان. بعضی موقع ها هم که اصلا نمی آمدند و عقب نشینی می کردند. واقعا تو آن زمان که هیچ چیزی نداشتیم، کارمان به جایی می رسید که با همچین چیزهایی ما در برابر دژخیمان می ایستادیم. 

۱۶) آن موقع ها من اهواز دانشجو بودم. پنج شنیه جمعه ها می آمدم بهبهان. هر بار هم که می آمدم تعدادی اعلامیه و نوار از حضرت امام با خودم می آوردم. بعضی موقع ها که به شب می خوردم و دیر وقت می رسیدم شهر، می دیدم محمد تو وسط کوچه نشسته و دارد دو طرف کوچه را دید می زند که مبادا من از راه برسم و بروم خانه. تا مرا می دید می آمد پیشم و می گفت: نوار و اعلامیه جدیدی از امام داری؟ من هم هر چه داشتم در می آوردم و به او می دادم. شب آن ها را می برد خانه و از روشان تکثیر می کرد. فرداش بود که نسخه های تکثیر شده اش را در دست این و آن می دیدم.

۱۷) تاسوعا عاشورای سال ۵۷ بود. نوزدهم بیستم آذر ماه. سه هفته مانده به شهادت محمد. عاشورایی که محمد در آن برات شهادتش را گرفت. دسته یِ عزای محله ما داشت وارد امامزاده شاه میر عالی حسین می شد. همه مأمورهای رژیم هم دور تا دور آنجا ایستاده بودند. داشتند مثل جانیان وحشی نگاهمان می کردند. یکدفعه زیر شلاق نگاه های مأمورها، محمد و بچه های محل نوحه شان را تغییر دادند و فریاد زدند: لعنت بر ظلم یزید، نه آن یزید همین یزید. این شعار که گفته شد، یکدفعه همه مان شروع کردیم به گفتن و وارد امامزاده شدیم. چنان شور و غوغایی به پا شده بود که گفتنی نیست. مأمورها جام کرده بودند. نمی دانستند چه بکنند. یکدفعه با باطوم و سلاح هایشان آمدند جلو و رو در رویمان ایستادند. نگذاشتند وارد امامزاده شویم. شروع کردند همه مان را پراکنده کردن و متفرق کردن. جو حسابی به هم ریخت. عزاداری رنگ و بوی انقلابی گرفته بود. مأموران احمق فکر می کردند توانسته اند ما را قلع و قمع کنند. خبر از چند ماهِ آینده خودشان و اربابانشان نداشتند. آینده ای که خون محمد و محمد ها داشت دودمانشان را می شست و بر باد می داد.

۱۸) بالاخره هشتم دی ماه ۵۷ فرا رسید. روز جمعه بود. عده ای از مردم جنب مسجد سلطان محراب تجمع کرده بودند و داشتند علیه شاه و حکومت شعار می دادند. تقریبا پنجاه شصت نفری بودند. صدای شعارهایشان بلند بود و داشت تو همه کوچه پس کوچه های اطراف می پیچید. صبحِ آن روز که محمد از خواب بلند شد، حال عجیبی داشت. توی فکر بود. انگار الهامی بهش شده بود. لباسش را پوشید که برود تظاهرات. همینکه آماده رفتن شد مادرم دستش را گرفت. نگذاشت برود. گفت: محمد. نرو تظاهرات مادر. امروز خیلی شلوغ شده. می ترسم. محمد رو کرد به مادرم و یکدفعه جمله ای را گفت که همه مان را مبهوت و میخکوب کرد. گفت: مادر. بگذار یک چیزی را به تو بگویم. دیشب خواب دیدم که تیر خوردم و روی زمین افتادم. غرق در خون هم بودم. با این وجود برای اینکه به آن دژخیمی که به من شلیک کرده بود بفهمانم شما هیچ نیستید، پا شدم و ایستادم. مادرم جا خورد. زبانش بند آمده بود. اما حس و حال محمد مانند دامادی بود که انگار می خواست به حجله عروس برود. اینقدر خوشحال بود و روی پایش بند نبود. محمد این حرف ها را زد و رفت تو حیاط. اصلاً حال و هوای عجیبی داشت. هیچ وقتی او را اینطور ندیده بودیم. خواست از خانه بیرون برود که یکدفعه ایستاد. سه بار دور تا دور حیاط چرخید و هی می گفت: ما همه سرباز توییم ای امام زمان! و بعد از خانه بیرون رفت. مادرم رفت دنبالش. یک بچه ای تو کوچه بود. محمد او را که دید یک پنج ریالی بهش داد و گفت: مهدی. بگو مرگ بر شاه. بگو مرگ بر شاه. و بعد از چشمان مان غایب شد و رفت. مقداری گذشت. یکدفعه صدای تیراندازی های زیادی به گوش مان رسید. تیر اندازی هایی که گواهی می داد مزدوران رژیم چندین نفر را هدف قرار داده اند. مادرم دلش هرّی ریخت. بی طاقت شد. گفت: نکند محمد را زده اند! سریع چادرش را سر کرد و از خانه زد بیرون. رفت تو کوچه. دید سید روحانی شهید نورالدینی روی زمین افتاده و دارد تو خونش دست و پا می زند! هیچ کس هم تو کوچه نبود. همه به درون خانه هایشان خزیده بودند. مادرم بالای سر سید نشست و شروع کرد به ناله و شیون کردن. پشت سر هم فریاد می زد: بیایید کمک. بیایید کمک. سید را کشتند. نور دین را کشتند. سید اولاد رسول الله را کشتند. مادرم خودش می گفت: آن موقع که شهید نورالدینی داشت تو خونش دست و پا می زد، چنان غرق در نور عجیبی شده بود که همچون ماه شب چهارده شده بود. مادرم که داد و فریاد راه انداخت یکی دو نفر از خانه هایشان بیرون آمدند. مادرم فریاد زد: مقداری آب بیاورید. سید دارد جان می دهد. آن ها رفتند و کاسه آبی آوردند. مادرم سریع رفت و کاسه آب را از آن ها گرفت و آورد تا به سید بدهد. اما تا بالای سر سید رسید، سید دیگر جان داده بود. با لب تشنه. دست های خونینش را هم به دیوار کناری اش زده بود که تا مدت ها پس از انقلاب جایش بود. مادرم نشست بالای سر سید و شروع کرد به گریه کردن و ناله زدن که یکدفعه دید عده ای از مردم محمد را که پایش به شدت زخمی شده بود و انگار داشت جان می داد، روی یک تخته ای گذاشته اند و دارند به سمت بیمارستان می برند. واقعا دیدن چنین صحنه ای برای یک مادر آن هم یکدفعه، بسیار سخت و غیر قابل تحمل است. مادرم تا محمد را به این وضعیت دید قلبش می خواست بایستد. همان چیزی را که از آن می ترسید بر سرش آمده بود. با این حال رفت جلو و به محمد گفت: مادر. محمد. برو شیرم حلالت. خودت این راه را خواسته بودی. اصلا هم نترس و از چیزی خوف نکن. خدا با ماست. مردم محمد را با آن حال به بیمارستان رساندند و او از شدت جراحت مدام هی بیهوش می شد. با این حال هر وقت هم به هوش می آمد با آن ناله بی رمق و کم جانش می گفت: درود بر خمینی! محمد را که به بیمارستان بردند عده بسیاری از مردم فهمیدند. سریع ریختند آنجا که به محمد خون بدهند؛ چون وضعش بسیار وخیم بود. مأموران رژیم که این را فهمیدند، ریختند تو بیمارستان و همه را متفرق و پراکنده کردند و نگذاشتند کسی به محمد خون بدهد. این در حالی بود که محمد آن روز را هم روزه بود و دیگر نایی برایش نمانده بود! تمامی این ها به خاطر این بود که ساواک بدجور بغض محمد را در دل داشت. سرهنگ امیری از آن آدم های پلید و پست فطرت که توی رذالت و سنگدلی دومی نداشت و گوش های بعضی ها را با دندان هایش می کَند، می گفت: این بچه دستش هم دودی است و هم رنگی. هم لاستیک آتش می زده و هم شعار می نوشته. این یکی از عوامل اغتشاش است و ما می خواستیم به او بزنیم و به کشتنش هم افتخار می کنیم!! محمد پس از زخمی شدن، یک هفته در بیمارستان بود. در این یک هفته مأموران رژیم، بیمارستان را قُرق کرده بودند و همه عبور و مرور ها را کنترل می کردند. حتی به سختی می گذاشتند ماها هم به دیدنش برویم. تا اینکه یک هفته بعد در ۱۵ دی که روز جمعه هم بود، آرزوی همیشگی اش برآورده شد و به شهادت رسید. روز تشییع پیکرش ساواک نمی گذاشت جنازه اش به میان مردم بیاید. خیلی می ترسید. وقتی مردم خبردار شدند که محمد شهید شده، دور تا دور بیمارستان جمع شدند. غلغله شده بود. جای سوزن انداختن وجود نداشت. با آنکه مأموران رژیم اجازه بیرون آمدن جنازه را نمی دادند اما عده ای توانستند جنازه محمد را از پشت نرده های بیمارستان به دست مردم برسانند. آن روز دوباره صدای گلوله های دژخیمان به هوا برخاست و زمین و زمان را لرزاند. مردم هم داشتند پشت سر هم شعار می دادند: این سند جنایت پهلوی ست... برادر شهیدم شهادتت مبارک... می کشم می کشم آنکه برادرم کشت... اصلا انگار روز محشر به پا شده بود. هیچ کس در خانه اش نمانده بود. مردم جنازه را روی دست گرفتند و همینطور تا شهید آباد بردند. وقتی آنجا رسیدند مأموران باز دست از سنگدلی بر نداشتند. قبرستان را محاصره کردند و برای مردم خط و نشان کشیدند که اگر متفرق نشوید چه می کنیم و چه می کنیم. آنقدر مردم را تهدید کردند که از جمعیت هزار نفری همه پراکنده شدند و فقط ده پانزده نفری از آشنایان و اقوام ماندیم و نماز شهید را خواندیم و او را مظلومانه به خاک سپردیم.

با اینکه سال هاست از شهادت محمد می گذرد اما صدایش هنوز توی گوشم است که می گفت: انسان یک بار به دنیا می آید و یکبار هم می میرد. پس چرا ما شهادت را انتخاب نکنیم همانطور که مولایمان امام حسین شهادت را انتخاب کرد!    

۱۹) روزی که محمد شهید شد آمد دم خانه ما. بهم گفت: نزدیک مسجد سلطان محراب شلوغ شده و تظاهرات است. می آیی برویم؟ گفتم: آره. وایسا تا بپوشم و بیایم. گفت: من می روم تو زود بیا. سریع لباس پوشیدم و با چند نفر از بچه های محله رفتیم به محل تظاهرات. تقریبا پنجاه شصت نفری جمع شده بودند. همه داشتند شعار می دادند. عده ای هم تو خیابان لاستیک ها را آتش زده بودند. تقریبا حول و حوش ساعت۱۰ صبح بود. شعارهای جمعیت لحظه ای هم خاموش نمی شد. نگاه انداختم ببینم محمد کجاست. دیدم سر خیابان ایستاده و دارد همراه با جمعیت فریاد می زند. لحظه به لحظه هیاهو و شعارهای مردم بیشتر می شد. مقداری که گذشت یکدفعه دو تا ریو ارتشی آمدند؛ در حالی که پشت سر هر کدام از آن ها هم تعدادی سرباز نشسته بودند. سربازها آمدند پایین و شروع کردند به تیر اندازی. بعضی موقع ها که در روزهای دیگر سمت سربازان سنگ می انداختیم و آن ها هیچ نمی کردند، می فهمیدیم که آن روز حق تیراندازی را بهشان نداده اند. اما آن روز به محضی که مأموران چشم شان به مردم خورد شروع کردند به تیر اندازی و رگبار آن هم نه هوایی؛ بلکه به صورت مستقیم. به عبارتی بهتر آن روز مأموریت داشتند بی رحمی را با پوست بخورند و چندین نفر را از پا در بیاورند؛ چون واقعا آن ایام آتش انقلاب خیلی داغ شده بود. تا دیدیم سربازها دارند تیر می اندازند به همدیگر گفتیم: بچه ها مواظب باشید. امروز خیلی خطرناک است. دستور تیر دارند! سربازها شروع به شلیک به سمت ما کردند و جمعیت هم متفرق شدند. تقریبا ده پانزده نفری از آن پنجاه شصت نفر ماندیم. آن موقع خیابان شهیدان نیکپور که از کنار مسجد سلطان محراب به سمت شهدای گمنام می رود، همه اش کوچه پس کوچه بود. ما ها همه عقب نشینی کردیم و به درون این کوچه ها پناه بردیم. چند نفری از سربازها هم آرام آرام با ژ ۳ آمدند سمت ما. همه بچه ها تا عمق کوچه برگشته بودند عقب؛ الّا محمد. او جلوتر از همه بود. دیرتر از همه می آمد عقب. هی می رفت پشت کوچه ها و سنگ می انداخت سمت مأمور ها و مرگ بر شاه می گفت. آن دو سه نفر سرباز هم دیگر خون خون شان را می خورد. می آمدند جلو و هی سمت محمد شلیک می کردند. من داد می زدم: بیا عقب محمد. بیا عقب. و او می گفت: تو برو. من میام. من کوچه به کوچه می آمدم عقب و او یواش یواش. هیچ کسی دیگر تو کوچه های اولی نبود. فقط محمد که اعصاب مأموران را داشت درب و داغان می کرد. آن ها هم انگار لج کرده بودند روی محمد و می خواستند هر جور شده او را بزنند. همینجور که محمد داشت بر می گشت عقب، یکدفعه افتاد توی یک کوچه بن بست! آن موقع ها هر کس در این وضعیت درِ خانه ای را می زد سریع در را برایش باز می کردند. تو آن کوچه هم فقط یک خانه بود. من صدای در زدن محمد را داشتم می شنیدم. هر چه در زد، کسی از ترس در را به رویش باز نکرد! دلم به تب و تاب افتاد. محمد وقتی که دید کسی در را برایش باز نمی کند سریع آمد که از کوچه بزند بیرون. همان موقع یکدفعه مأمورها او را می بینند و با تیر می زنند! محمد غرق به خون روی زمین افتاد. سربازها جلوتر رفتند و با تفنگ و مشت و لگد افتادند به جانش. آنقدر به او زدند که دیگر نفسی برایش باقی نماند. بعد از کنار او رد شدند تا به سوی دیگران بروند. من و عده ای از مردم سراسیمه خودمان را رساندیم بالای سر محمد و او را به بیمارستان رساندیم. یک هفته ای آنجا بود. بعد هم که دیگر شربت شهادت را سر کشید و پا به درون بهشت برین خدا گذاشت. سال هاست که محمد مرا ترک کرده و رفته. سالهاست که تنهایم گذاشته. اما همیشه احساس می کنم با من است. کنارم است. دارد مرا می بیند و نظاره گر همه اعمال و افعالم است. چه من و چه کسانی که می خواهند راهش را ادامه بدهند.

۲۰) چندین روز قبل از چهلم محمد، مردم یک تظاهرات بسیار بزرگی را بر پا کردند. همه آمده بودند. نزدیک یکی از کلانتری ها که سرِ راهمان بود، عده ای از پاسبان ها و مأموران به حالت آماده باش ایستاده بودند و حتی یادم هست که شهید بخردیان و چند نفر از روحانیون دیگر کنار کلانتری و مأمور ها ایستاده بودند تا به ما بگویند شما راهپیمایی را ادامه دهید. این ها هیچ غلطی نمی توانند بکنند! تو آن تظاهرات ما داشتیم از فلکه شهید مراحل می رفتیم سمت فلکه شهید جوانمردی. این خیابان آن موقع اسمش پهلوی بود. تو وسط تظاهرات یکدفعه از بلندگوها اعلام شد از این پس نام این خیابان، به شهید عدالت تغییر می یابد. جدایِ از این، بچه های انقلابی بسیاری از جاهای این خیابان را هم با کلیشه نوشته بودند: خیابان شهید عدالت. نکته جالبش اینجاست که رژیم منحوس پهلوی هنوز سر کار بود و مردم نام این خیابان را از پهلوی به شهید عدالت تغییر دادند!

۲۱) قاتل برادرم یک سربازی بود که اهل خوزستان هم نبود. بعد انقلاب شناسایی شد. به مادرم گفتند شکایت کن تا قصاصش کنیم. مادرم گفت: عفوش می کنم.   

۲۲) به مادرم می گفت: مادر. اگر یه زمانی من تیر خوردم و شهید شدم حق نداری لباس سیاه به تن کنی ها. باید خوشحال باشی. مادرم هم بعد از شهادت محمد هیچ وقت لباس سیاه نپوشید. یکی از آشنایان می خواست ازدواج کند. چهلم محمد نشده بود هنوز. می خواستند مراسم را برگزار نکنند. مادرم خودش رفت خانه شان. گفت: چرا می خواهید عروسی را به هم بزنید؟ گفتند: به خاطر محمد. مادرم گفت: او رفت به راه خدا. شما عروسی تان را بکنید. انشاءالله مبارک باشد و خوشبخت شوید.

۲۳) خدا به خاطر محمد خیلی به من محبت و عنایت کرده. اصلاً آبرویی اگر نزدش دارم به خاطر همین خون مقدس اوست. سال ها پیش ثبت نام مکه کردم و خدا به من توفیق زیارت خانه اش و پابوسی آقا رسول الله و ائمه غریب بقیع را داد. در آن سفر یک دل سیر زیارت کردم. هر جا هم می رفتم به یاد محمدم بودم. انگار لحظه به لحظه با من بود و ازم جدا نمی شد. از مکه که بر گشتم یک شب خواب امام خمینی را دیدم. خواب دیدم امام به خانه ام آمده و یک لباس سبز را برایم هدیه آورده و دارد به من می دهد. لباس را از امام گرفتم. یکدفعه دیدم امام از داخل آن لباس، مقداری هم هِل در آورد و به من داد. گفت: این را هم برایتان آورده ام. هِل را از دست امام گرفتم و گفتم: آقا. هیچ وقت فکر نمی کردم به خانه ما بیایی و ما را قابل بدانی. امام گفت: اتفاقا منتظر بودم که شما از حج بیایی و بیایم دیدن تان. فهمیدم امام به خاطر محمدِ شهیدم اینقدر احترام مرا دارد. از خواب بیدار شدم. چیزهایی را که در خواب دیده بودم در ذهنم مرور کردم. گفتم: خیر است انشاءالله. مقداری که گذشت صدای زنگ خانه آمد. رفتم در را باز کردم. یکی از خانم های محل بود. بنده خدا شوهرش تو زندان بود. حال خیلی افسرده و پریشانی داشت. بهم گفت: دیشب خواب دیدم که شما مقداری هِل به من داده اید. چون شما مادر شهیدی، آمدم برای تبرک مقداری ازتان هِل بگیرم. شاید در زندگی ام گشایشی شد. تعجب کردم از خوابی که دیده بود. چون خودم هم شبیه آن را دیشب دیده بودم. رفتم و مقداری برای آن زن هِل آوردم. زن رفت و بعد از ظهر همان روز دوباره آمد. گفت: همین الان شوهرم را از زندان آزاد کردند! این به خاطر برکت وجود شماست. من که کسی نیستم. اما باز هم می گویم. اگر ذره ای نزد خدا آبرو و عزت دارم، به خاطر خون پاک محمدم است.

راویان خاطرات:

*مادر شهید *مسعود عدالت برادر شهید *اکبر عدالت برادر شهید

*نصراله شکوری دوست شهید *محمدجواد پاکباز دوست شهید

مصاحبه و نگارش: کوچه شهید... ۴۲۹۶ ۷۸۰ ۰۹۱۶

(گروه فرهنگی سردار شهید دکتر مجید بقایی)

مزار محمد در اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی

  • خادم الشهدا

نظرات  (۱)

واقعا خدا رحمتش کنه.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.سایتتون حرف نداره.ممنون 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی