کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

کــوچـــه شــهــیـــد
koocheyeshahid.ir

نشریـه الکترونیـکی
ادبیـات و هنـر مقـاومت شهـرستـان بـهبـهـان

گروه فرهنگی سردار شهید دکتر مجید بقایی
شماره تماس: 2215 673 0916

کانال کوچه شهید در پیام رسان های ایتا و سروش:

http://eitaa.com/koocheyeshahid

http://sapp.ir/koocheyeshahid

شهید احمد راهنورد

 تولد: 20 مهر 1337 بهبهان

 شهادت: 2 فروردین 1361 شوش. عملیات فتح المبین

آخرین مسئولیت: جانشین فرمانده گروهان والعادیات

روایت اول:

احمد هم محله ای مان بود. من از همان دوران بچه گی می شناختمش. هم خودش را می شناختم و هم خانواده اش را. پدرش انسان زحمت کش و سخت کوش و بسیار محترمی بود. هفته ای یک بار یک روحانی را به خانه می آورد و مجلس روضه برپا می کرد. مردم خیلی او را قبول داشتند و به دید یک انسانِ خیلی آقا بهش نگاه می کردند. مادرش هم از آن زن های عفیفه و مؤمنه و بسیار فاضله بود. کم حرف و تو دار و صبور. خانم های محل همیشه حرف از متانت و بزرگی و وقار او می زدند. همیشه جایش تو مسجد بود و مأنوس با قرآن و دعا و نماز. خیلی هم حساس بود روی تربیت بچه هایش. روی نماز و روزه شان، روی ادب داشتن شان در برابر این و آن، روی سر به زیر بودن و چشم پاکی شان، روی کمک کردن شان به همسایه ها و دیگران، و مهم تر از همه روی دوری کردن شان از گناهانی که آن روزها داشت باب می شد و خیلی از جوان ها را در خود غرق می کرد. برای همین همه اهل محل به داشتن پسری همچون احمد که از دامان چنین خانواده ای رشد کرده بود غبطه می خوردند. به پسری که انگار ادب و حیا را با پوست خورده بود. به پسر نوجوانی که مایه افتخار پدر و مادرش بود و گل سر سبدِ همه بچه های کوچه و محله. برای همین همسایه ها و اهالی محل و این و آن، دست بچه شان را می گرفتند و می بردند پیش احمد و بهش می گفتند: احمد آقا. این شما و این هم بچه ی ما. هر جور دلت می خواهد او را تربیت کن و افکارش را شکل بده. ما از چشمان مان هم بیشتر به تو اطمینان داریم. احمد هم در تربیت بچه ها کم نمی گذاشت. یک آقا و دسته گل تحویل خانواده هاشان می داد.

 (حمید حکیم الهی، دوست شهید)

 ____________________________


روایت دوم:

بچه که بودیم، با هم سن و سال هایمان تو محل ورجه وورجه و فوتبال بازی می کردیم، بعضی موقع ها از این آدم های بزرگ و سن و سال دار می آمدند و شروع می کردند به غُر و پُر کردن و داد و بیداد راه انداختن سرمان که چه خبرتونه نیم وجبی ها؟! محله رو گذاشتید رو سرتون! جمع کنید برید ببینم! همیشه با شنیدن این حرف ها ضد حال می خوردیم و حال مان اساسی گرفته می شد. هیچ کس هم نبود که طرف ما بچه ها را بگیرد و محلی بهمان بگذارد. دل مان می خواست یکی می آمد و ما را عددی حساب می کرد و کمی تحویل مان می گرفت. احمد اینجور بود. از دبیرستان که بر می گشت و گذرش می افتاد به ما، می آمد بین مان. با مهربانی و لبخند باهامان سلام می کرد و دست محبت رو سرمان می کشید و با همه مان گرم می گرفت. آنقدر تو دلمان خوشحال می شدیم و کیف می کردیم که اندازه ای نداشت. بعضی موقع ها هم ما را همراهی می کرد و چند دقیقه ای، هم بازی مان می شد. بعد با استفاده از این فرصت، ما را جمع می کرد دور خودش و شروع می کرد به زبان شیرین و ساده با ما حرف زدن. نصیحت مان می کرد. راه خوب و بد را نشان مان می داد. از درس هامان می پرسید. درباره نمازمان باهامان حرف می زد. کسی اگر چند وقتی بود که توی مسجد پیدایش نبود با لبخند می گفت فلانی. چند وقتیه نیستی مسجد. کجایی؟ بابا یه سر بزن اونجا. دلمون می خواد ببینیمت. بچه ها هم که نوع برخورد و رفتار احمد را می دیدند، چشم بسته همه حرف هایش را می پذیرفتند و گوش می دادند. بس که دوستش داشتند و مجذوب اخلاقش بودند. احمد از طریق همین اخلاق و رفتار حسنه اش توانست دست خیلی از بچه سال ها و نوجوان ها را بگیرد و قدم به قدم آن ها را از لحاظ دینی و اخلاقی و تربیتی بالا ببرد.

(حمید حکیم الهی، دوست شهید)

 _____________________________

 روایت سوم:

آن ایام ما نمی دانستیم شاه یعنی چه؟ ظلم یعنی چه؟ قتل و خونریزی یعنی چه؟ ساواک یعنی چه؟ اصلاً سر در نمی آوردیم از این چیزها. نمی دانستیم امام خمینی یعنی چه؟ عدالت یعنی چه؟ حکومت اسلامی یعنی چه؟ پایان ظلم و ستم یعنی چه؟ انقلاب یعنی چه؟ سرِ سوزنی هم چیزی نمی دانستیم. همه فکر و هوشمان تو بازی و خورد و خوراک و اینجور چیزها بود. احمد بود که ما را با این چیزها آشنا کرد و تشخیص نور از ظلمت را یادمان داد. تو اوج خفقان و ترس حکومت پهلوی، شب ها بچه های محله را جمع می کرد و برایشان از شاه و ظلم و ستم هایش می گفت. از ساواک و ریختن خون بیگناهان می گفت. از فقر و تبعیض و به بردگی گرفتن ملت ایران حرف می زد و از سیطره غولی به نام آمریکا بر این کشور مظلوم. بعد لحنش عوض می شد و شروع می کرد از امام حرف زدن. از اسلام و انقلاب می گفت. از عدالت و اقامه عدل و داد می گفت. از اهداف امام حرف می زد. از روزی که امام می آید و اسلام حقیقی جایگزین کفر و ظلم می شود. هر شب حدوداً سی چهل نفر از محله ما و محله های دور و بر، دور احمد جمع می شدند و او شروع می کرد به روشنگری کردن. عده ای از خانواده ها دلشان نمی خواست بچه هایشان به قول معروف بروند زیر منبر احمد و صحبت های او را بشنوند. می ترسیدند فردا براشان دردسر ساز شود. اما صحبت های احمد آنقدر دلنشین بود که کم کم خودِ آن پدر و مادر ها هم می آمدند تو محله و به حرف های احمد گوش می دادند. همین صحبت کردن ها و روشنگری های احمد بود که باعث شد پای تعداد زیادی از اهالی محل به تظاهرات ها و فعالیت های انقلابی باز شود.

 (حمید حکیم الهی، دوست شهید)

 ___________________________

روایت چهارم:

تو بحبوحه و شور انقلاب احمد وقتی ما را دور خودش جمع می کرد، در کنار صحبت از تظاهرات ها و مبارزات، یک جمله را همیشه بهمان می گفت که هنوز که هنوز است از آن جمله در شگفتم. انگار همین الان صدایش دارد تو گوشم می پیچد. همیشه به ما می گفت: بچه ها درس های تان را خوبِ خوب بخوانید. مطمئن باشید که به زودی این انقلاب پیروز خواهد شد. آنوقت شما باید آن را اداره کنید. اما اگر شما درس نخوانده باشید و فقط به دنبال تظاهرات رفته باشید، آنوقت انقلاب ما به جایی نخواهد رسید. سعی کنید آتو دست کسی ندهید که بگویند مذهبی ها فلان و فلانند. ثابت کنید حزب اللهی یعنی کسی که هیچ گاه از علم و دانش و سواد فاصله نمی گیرد!

(حمید حکیم الهی، دوست شهید)

 ______________________________

 روایت پنجم:

بهمن 57 بود. آخرین روزهای عمر حکومت پهلوی و اوج درگیری ها و تظاهرات ها و خونریزی ها. احمد آن روزها تو پادگان "جی" تهران داشت خدمتش را می گذراند. خیلی از سربازها به فرموده امام، به خاطر اینکه ابزار دست ارتشی ها در کشتار مردم واقع نشوند، پادگان هایشان را ترک کرده بودند و از محل خدمتشان فرار کرده بودند. درست تو همان روزها بود که برداشتم و رفتم تهران. رفتم که احمد را ببینم. خیلی نگران و دلواپسش شده بودم. اخبار ناگواری از آنجا می شنیدم. تهران که رسیدم دیدم احمد پادگانش را ترک نکرده و آنجا مانده! تعجب کردم. گفتم: داداش مگه هنوز اینجا هستی؟! چرا فرار نکرده ای؟! گفت: می توانستم فرار کنم و به تظاهر کننده ها بپیوندم. اما نرفتم. خودم و عده ای از سربازهای انقلابی که اینجا هستند ماندیم و مخفیانه یک گروه نظامی تشکیل دادیم. با همین سربازها و نیروهای اندک روزهاست که داریم با ارتشی ها و مزدوران رژیم می جنگیم. اینجور قوت قلبی می شویم برای مردم تظاهر کننده و رژیم هم هر چه سریعتر سقوط می کند. این را که شنیدم به تمام معنا نترس بودن و دل شیر داشتن احمد تو دستم آمد. کاری که احمد و بچه های پادگانش داشتند می کردند به مراتب از کاری که مردم تظاهر کننده انجام می دادند خطرناک تر بود. چون آن ها داشتند رو در روی ارتش وحشی رژیم می جنگیدند و مزدوران حکومت هم به شدت تشنه به خون آن ها بودند. تشنه به خون کسانی که از خودِ ارتش سر برآورده بودند و حالا تهدیدی برای خودشان شده بودند! با تمامی این خطرها اما احمد و دوستانش تا آخرین لحظه ی پیروزی انقلاب مردانه ماندند و جنگیدند و سر آخر هم چند نفری از آن ها به شهادت رسیدند.

(اکبر راهنورد، برادر شهید)

 ___________________________

 روایت ششم:

احمد بعد از انقلاب جذب بسیج و سپاه شد. اول کارهای آموزش نیروها را انجام می داد؛ بعد هم که به همراه تعدادی از بچه های سپاه بهبهان رفت بندر دیلم و فرمانده عملیات سپاه آنجا شد. با اینکه در همان مدت به کمک دیگر بچه ها توانسته بود سپاه آنجا را حسابی تغییر بدهد، اما روحش تو جبهه بود. دلش پر می کشید برای منطقه. خیلی دلش می خواست تو خط مقدم باشد و مثل یک رزمنده عادی بجنگد؛ اما متأسفانه یا خوشبختانه سپاه دیلم نمی گذاشت. اگر احمد می رفت، واقعاً یک نقیصه بزرگی برای آنجا بود و کارها لنگ می ماند. با این وجود هر وقت قرار بود نیروهایی از دیلم عازم جبهه شوش شوند، احمد به بهانه همراهی با آن ها و سرکشی بهشان و رسیدگی به مشکلات شان، باهاشان می رفت و چند وقتی را در منطقه می ماند. سلاح به دست می گرفت. نگهبانی می داد. شناسایی می رفت. مثل یک ماهی بود که تا وقتی توی آب نباشد آرام و قرار ندارد و بال بال می زند. سر آخر هم به هر صورتی که بود فرمانده اش را راضی کرد که از سپاه دیلم خداحافظی کند و برود منطقه.

(حمید حکیم الهی، همرزم شهید)

 ____________________________

روایت هفتم:

آن موقع ها من فرمانده سپاه دیلم بودم. احمد هم فرمانده عملیات. چند وقتی بود که حالی ام شده بود این احمد دیگر آن احمد سابق نیست؛ حالت هایش، حرکاتش، گفتارش، همه چیزش. اصلاً انگار یک جور دیگر شده بود. فهمیده بودم دیگر تحمل ماندن در دیلم را ندارد. یک بار که آمده بودم بهبهان مرخصی، احمد آمد دم خانه مان. شب بود. رفتم در را باز کردم. سلام و علیکی باهام کرد و گفت: می خواهم با اجازه تون دیگه برم جبهه. نمی تونم دیلم بمونم. سرم را تکان دادم و گفتم: فعلاً نمی شه. حالا بعداً. پکر شد و ناراحت. حسابی ضد حال خورد. از دوباره شروع کرد به حرف زدن و دلیل آوردن و تلاش برای قانع کردن من. لبّ حرفش این بود که دیگر بریده ام. نمی توانم تو شهر بمانم. باید بروم جبهه! فهمیدم نمی توانم بیش از این جلودارش باشم. انگار دیگر از آنجا به بعدش تو دست من نبود. انگار دست تقدیری در کار بود. مجبور شدم رضایت دادم. از آن شب به بعد دیگر احمد را ندیدم تا شب قبل از عملیات فتح المبین. رفته بودم شوش. خودش و خیلی از بچه های بهبهان را دیدم که تو یک مدرسه ای مستقر شده بودند. عده ای از بچه ها سرهاشان را تراشیده بودند و داشتند می خندیدند و مراسم حنابندان برگزار کرده بودند. اصلا عالمی داشتند برای خودشان. داشتند خودشان را برای مهمانی فردا شب  آماده می کردند.

(ابوالقاسم دهقان، فرمانده شهید)

 ______________________________

روایت هشتم:

احمد که از سپاه دیلم رفت، آمد بهبهان و خودش را آماده کرد که برود منطقه. تو همان حین و بین یکدفعه او را گذاشتند جانشین فرمانده عملیات سپاه بهبهان. احمد با اینکه تمایلی به پذیرش مسئولیت نداشت و دلش برای جبهه لک می زد اما به خاطر دلایلی سر آخر مجبور شد این داروی تلخ را بخورد و این مسئولیت را قبول کند. با این وجود باز هم بی تابی و بیقراری برای رفتن به جبهه از تو چشم های احمد می بارید. تو همان ایام رفتیم تو نخِ اینکه به احمد زن بدهیم. اولش که به خاطر جبهه و جنگ قبول نمی کرد اما وقتی اصرار پدر و مادرم را دید گفت ازدواج می کنم؛ اما نه برای زندگی و تشکیل خانواده که من اهلش نیستم. فقط به خاطر عمل به سنت پیامبر. از قبل هم قرار مدارهایش را با خانمش گذاشته بود. بهش گفته بود که من آدمِ تو شهر بمان نیستم. جایم آن جلو جلوها توی منطقه است. سرانجامم هم ممکن است شهادت باشد. خانمش هم شرایطش را قبول کرده بود. هنوز دو هفته از ازدواجش بیشتر نمی گذشت که شال و کلاه کرد که برود جبهه. انگار نه انگار که تازه داماد شده بود و حالا حالاها باید خوش می گذراند. خانمش دل تو دلش نبود. نمی توانست از احمد دل بکَند. احمد اما انگار در عالمی دیگر سیر می کرد. انگار ندایی آسمانی داشت او را به سوی بهشت می خواند. آن سفر، سفر آخر احمد بود! یعنی دو هفته بیشتر با خانمش زندگی نکرد! برای مراسم شهادتش که خواستیم غذا بپزیم رفتیم سراغ همان آشپزی که او را برای عروسی احمد آورده بودیم. تا جریان را بهش گفتیم دلش شکست. بغض کرد. گفت: من نمی آیم. آخه همین دو هفته پیش بود که آمدم و غذای عروسی اش را درست کردم؛ چه جور حالا بیایم غذای مراسم ختمش را درست کنم؟!

(اکبر راهنورد، برادر شهید)

 _________________________

 روایت نهم:

احمد علاقه زیادی به روضه امام حسین داشت. بعضی وقت ها صدایم می زد، من را می کشانید گوشه ای و می گفت برایم روضه علی اکبر بخوان. تا اسم جوان امام حسین را می بردم یکدفعه اشک از چشمانش جاری می شد و گریه امانش را می برد. یک بار یادم هست که داشتم برای بچه ها نوحه اسیری حضرت زینب می خواندم و آن ها هم سینه می زدند. تقریبا صد نفر دویست نفری می شدند. تو بین نوحه هام رسیدم به جایی که می گفت:

چه اندر کربلا یاران نمود عزم سفر زینب/ بیایید ای هواداران ببندید محمل زینب

بیا عون و بیا جعفر بیا قاسم بیا اکبر/ برای عمه ات زینب، ببندید محمل زینب

تا این را خواندم دیدم احمد از شدت منقلب شدن دست از سینه زدن کشید و همانجا روی زمین نشست و زار زار گریه کرد. بقیه بچه ها هم که او را دیدند نتوانستند خودشان را کنترل کنند. مجلس سینه زنی کلاً به هم ریخت. کسی دیگر سینه نزد. همه نشستند. چنان زار می زدند و گریه می کردند که انگار صحنه های کربلا و اسارت حضرت زینب جلو چشمانشان بود و داشتند آن ها را می دیدند. یادش بخیر. از آن جمعِ با صفا فقط تعداد کمی ماندند. اکثرشان مثل احمد پر زدند و کربلایی شدند.

(محمدجواد صادق پور، همرزم شهید)

 __________________________

 روایت دهم:

احمد با نماز انس عجیبی داشت. تو همه کارها ازش استمداد می گرفت. انگار که یک گنج بی پایانی داشت. نمازهایش بسیار زیبا و طولانی بود. آنقدر که دلم می خواست فقط بنشینم و نگاهش کنم. خیلی موقع ها می دیدم نمازهایش را در چند وعده می خواند. نماز ظهر را ظهر؛ نماز عصر را عصر؛ نماز مغرب را مغرب و نماز عشاء را هم عشاء. انگار نمی خواست ذره ای از ثواب و فضیلت نمازهایش را از دست بدهد. بعضی از دوستانش می گفتند ما تو جبهه با اشک هایی که احمد در نماز شبش می ریخت و گریه هایی که بی اختیار می کرد برای نماز صبح بیدار می شدیم. این را هم گفته اند که شبی که می خواست عملیات شود، امام جماعت بچه ها احمد بود. می گویند وقتی به قنوت رفت نزدیک به بیست دقیقه فقط الهی العفو الهی العفو می گفت. می گفت و می سوخت و می گداخت. داشت آخرین مناجات هایش را می کرد.

(اکبر راهنورد، برادر شهید)

 _________________________

روایت یازدهم:

عملیات فتح المبین قرار بود آغاز شود. احمد از عصر آن روز دیگر به حال خودش نبود. حس و حال عجیبی داشت. با همه وجودش انتظار شهادت را می کشید. همچون انسان تشنه ای که لبانش از عطش تَرَک خورده باشد و آرزوی نوشیدن جرعه ای آب داشته باشد. مدام گریه می کرد و بی تابی می کرد. همچون یک کودک. عملیات که خواست شروع شود، بچه ها جمع شدند دور هم و زیارت عاشورا را با سوز و گداز خواندند. احمد سرش را به سجده گذاشته بود و چنان گریه می کرد که بدنش عینهو بید داشت می لرزید. وقتی سرش را از سجده بلند کرد چشمانش سرخِ سرخ بود. روی موکت، زیر محل چشمانش هم خیسِ خیس بود. از اشک هایش معلوم بود برات شهادتش در آن عملیات را گرفته است.

(محمدجواد صادق پور، همرزم شهید)

 ___________________________

 روایت دوازدهم:

شب عملیات فتح المبین من زخمی شدم. انتقالم دادند به عقب. دیگر از احمد و بچه ها که در محور خیلی مهم و خطرناکی وارد عمل شده بودند اطلاعی نداشتم. چند روز بعد که به سختی و با بدن مجروح برگشتم شوش، آقا ابراهیم طهماسبی برادر خانم احمد آقا را دیدم. با حالت محزون و دلشکسته ای گفت: احمد هم شهید شد! انگار یکدفعه دنیا را روی سرم ویران کردند. نمی توانستم باور کنم آن کسی که از بچه گی سخت دلبسته اش بوده ام، دیگر نیست و مرا تنها گذاشته و رفته. بعد به همراه آقا ابراهیم رفتیم بالای جنازه احمد. خونین و مالین عقب یک لندکروز خوابیده بود. آرامِ آرام. همچون یک نفس مطمئنه. چفیه ای دور گردنش بود. یک ژاکت خاکستری رنگ و شلوار فرم سپاه به تن داشت و یک کفش کتان به پا. آقا ابراهیم هیچ نمی گفت و همینجور زل زده بود به احمد. سرش را آورد بالا و با حالت محزونی گفت: حمید. این لباس و شلواری که تن احمده، هموناییه که شب عروسی پوشیده بود. با همون ها شهید شده. با لباس عروسیش!

(حمید حکیم الهی، همرزم شهید)

 _________________________

روایت سیزدهم:

احمد همیشه آرزو داشت گمنام شود. خودش بارها به مادرم و دوستانش می گفت: دلم می خواهد وقتی شهید شدم گمنام خاک شوم. دلش می خواست قبرش همچون بی بی دو عالم حضرت صدیقه طاهره، بی نام و نشان باشد.

 احمد که به شهادت رسید چندین بار، چندین نفر از بچه ها رفتند بالای سرش و او را شناسایی کردند! حتی هر کدام شان اسم و فامیلش را هم روی شلوارش و وسایلش نوشتند تا هویتش معلوم باشد. چند وقتی که از شهادتش گذشت دیدیم جنازه احمد را نیاوردند. هنوز هم نمی دانیم دلیلش چه بود. مراجعه که کردیم معلوم شد جنازه احمد به عنوان شهید گمنام در یکی از شهرهای ایران به خاک سپرده شده! اصلا انگار دستی در کار بود تا دعای احمد مستجاب شود!

(اکبر راهنورد، برادر شهید)

 _________________________

 روایت چهاردهم:

پدر و مادرم تا زمانی که زنده بودند امید داشتند که مشخص شود قبر احمد کجاست. اما حسرت این آرزو به دلشان ماند. من نزدیک به ده مرتبه رفته ام مکه و مدینه. هر وقت پا توی مدینه می گذاشتم ناخودآگاه یاد بی بی حضرت زهرا و احمد می افتادم. انگار یک ارتباطی بین این ها بود. یکدفعه دلم می شکست و پر از غم می شد. آه می کشیدم و می گفتم: بی بی جان. قربان آن مظلومیت و گمنامی ات. در این دنیا آرزوی دو چیز را داشتم. به هر دوی آن ها هم  نرسیدم. نه قبر تو را دیدم و نه قبر احمد را...

(اکبر راهنورد، برادر شهید)

 __________________________

فرازی از وصیت نامه شهید:

ای امت بیدار، زنده و همیشه در صحنه: ما حمایت بی دریغ شما را از امام امت، این پیر خروشان جماران و این مغز متفکر اسلام ارج می نهیم و از شما می خواهیم که همچنان تا نابودی کامل شرک و الحاد و ترویج و اشاعه فرهنگ اسلام در سراسر جهان و آزادی تمام محرومان از پای ننشینید و هیچ وقت این پایه ی محکم و قوی اسلام و انقلاب؛ یعنی روحانیت مبارز را تنها نگذارید و همیشه با ارشادهای آنها و رهبری های زعیم عالیقدر امام خمینی خودتان را رشد دهید تا به کمال انسانیت دسترسی پیدا کنید...

در حالی این وصیت نامه را می نویسم که شب عملیات است و العفو العفو برادران سقف های آسمان را شکافی برداشته است برای اینکه چند ساعت دیگر به محبوبشان می پیوندند...

اینجا (جبهه) دانشگاه شهادت است که بنیانگذارش حسین(ع) بود و معلمش خمینی است...

29 اسفند 1360 ساعت 20/15 شب

احمد راهنورد

***

مصاحبه و نگارش این مجموعه

توسط گروه فرهنگی سردار شهید دکتر مجید بقایی به انجام رسیده است.

***

شهید احمد راهنورد در نوجوانی

نفر دوم نشسته از راست؛ شهید احمد راهنورد در لباس سربازی

ایستاده از چپ نفر اول شهید جعفر غلامی فضلی، نفر دوم شهید احمد راهنورد

نشسته از راست نفر اول شهید داوود دانایی

ایستاده از راست شهید احمد راهنورد، محمداسماعیل مبین، اسماعیل طهماسبی،

مسعود صفایی مقدم، شهید لطف اله جاویدان، ناشناس

شهید احمد راهنورد در حال عزاداری کردن

نشسته از راست: شهید یداله روئین تن، مسعود صالح نژاد و شهیدان احمد راهنورد

و اسداله زکی پور

شهید احمد راهنورد در جبهه ی شوش

ردیف اول، نشسته از راست نفر دوم شهید احمد راهنورد

از راست نفر اول شهید فرج اله خود، نفر سوم شهید احمد راهنورد

از راست نفر سوم شهید احمد راهنورد، جبهه ی شوش

از راست نفر اول شهید احمد راهنورد

از راست نفر اول شهید احمد راهنورد

از چپ شهید احمد راهنورد، اسماعیل طهماسبی و محمدجواد صادق پور

اسفندماه 1360، جبهه ی شوش، بچه های بهبهان

نشسته از راست نفر ششم شهید احمد راهنورد

ایستاده از چپ نفر اول ابراهیم طهماسبی، نفر دوم شهید یداله روئین تن، نفر سوم شهید اسماعیل نیک پور، نفر چهارم شهید احمد راهنورد ساعاتی قبل از آغاز عملیات فتح المبین (هر سه شهید فوق در این عملیات مفقودالاثر شدند)

  • خادم الشهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی