کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کــوچـــه شــهــیـــد
koocheyeshahid.ir

نشریـه الکترونیـکی
ادبیـات و هنـر مقـاومت شهـرستـان بـهبـهـان

گـروه فـرهنگـی سردار شهیـد مجیـد بقایــی
شماره تماس: 2215 673 0916

کـانـال کـوچـه شهیـد در پیـام رسـان سـروش:
http://sapp.ir/koocheyeshahid

بعد از تکمیل کاروان 1000 نفره و پیوستن اتوبوسهای بچه های موصل 4، کاروان ما به طرف شهر موصل حرکت کرد. پس از گذشت چند دقیقه که از محوطه ی نظامی خارج شدیم، من برای اولین بار نمای خارجی 4 اردوگاه موجود در پادگان موصل را مشاهده می کردم. به شهر موصل که رسیدیم بر خلاف روز ورودمان، مردم با گل و شیرینی و دست های به هم پیوسته به نشانه ی وحدت به استقبال ما آمده بودند و شعارهای ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی سر می دادند. روزگار عجب بازی هایی دارد. یک روز ما را مزدور اسرائیل می خواندند و روز دیگر ما مبارزان ضد اسرائیلی بودیم که معلوم نبود چرا در اسارت عراق به سر می بردیم. ما را به سرعت سوار قطار کردند و لحظاتی بعد قطار از ایستگاه خارج شد و راه بغداد را در پیش گرفت. به دستور فرمانده ی عراقی کاروان، ملاقات ما با  بچه های موصل 4 از ساعت 2 تا 4 بامداد آزاد اعلام شد و من آنجا با آقایان لطف الله صالحی، مبین، رنگ خانه، جعفریان و ... آشنا شدم. سپیده ی صبح در شهر بغداد بودیم. آنجا نیز اتوبوس ها آماده بودند و به سرعت ما را سوار کردند و عازم مرز خسروی یا منظریه شدیم. بین راه اتوبوس ما پنچر شد و ما از تمام اتوبوس های دیگر عقب ماندیم. مدتی طول کشید تا اتوبوس دیگری برای انتقال ما به منطقه رسید. وقتی که ما به مرز خسروی رسیدیم بچه ها همه آنجا جمع بودند. چادرهایی به شکل نامنظم برپا شده بود و چند منبع آب که همگی هم گرم بودند در آنجا وجود داشت. کاملاً معلوم بود که همه چیز با عجله آماده شده است. نمایندگان صلیب سرخ برای ‌آخرین بار بچه ها را ثبت نام کردند. در آن سوی سیم خاردارها اتوبوس های ایرانی دیده می شدند. بین ما و آزادی فقط چند قدم فاصله بوداما این احتمال وجود داشت که این چند قدم هرگز طی نشود.تعدادی از مسئولان ایرانی که به نظر می رسید از هلال احمر باشند وارد منطقه ی نظامی شدند. چند خبرنگار نیز همراه آنان بودند. خبرنگاران مشغول فیلم برداری شدند که مورد اعتراض نظامیان عراقی قرار گرفتند و از منطقه اخراج شدند. بچه های سپاهی و ارتشی از پشت سیم خاردار سراغ کسانی را می گرفتند که ما برخی را می شناختیم و برخی را نه. دقایقی به همین طریق سپری شد. دقایقی که در حالت عادی چندان طولانی نبود اما در آن شرایط حساس بسیار سخت می گذشت. سرانجام تونل آزادی تشکیل شد، درست بر خلاف تونل وحشت! در اردوگاه با وحشت به آن تونل وارد و مجروح و خون آلود از آن خارج می شدیم. اما امروز از این تونل با شادی عبور می کردیم تا به دنیای آزاد پا بگذاریم و بار دیگر متولد شویم. در یک طرف مسئولان هلال احمر و نظامیان ایرانی و در طرف دیگر نظامیان عراقی و اسرا یک به یک از میان این تونل عبور می کردند و شمارش می شدند. درست در وسط راه سربازان عراقی برای تبلیغات در مقابل دوربین خبرنگاران خارجی یک قرص نان و یک خوشه ی انگور نشُسته را به اسیر ایرانی هدیه می کردند. برخی از بچه ها انگورها را مقابل دوربین ها بر زمین می زدند. وقتی که من به این نقطه رسیدم دست را بر سینه نهادم و گفتم: « شکراً » یعنی متشکرم و نان و انگور  را نگرفتم و اصرار سرباز نیز بیهوده بود .

خبرنگاران داخلی و خارجی با دقت فراوانی از این صحنه ها که شاید مهمترین وقایع اواخر قرن بیستم بود را فیلم می گرفتند. من در تمام منطقه فقط یک پارچه را دیدم که برای استقبال از اسرای عراقی نصب شده بود و بر آن نوشته بودند: « آفرین بر فرزندان وطن » البته به زبان عربی! اما در سوی دیگر اسرای عراقی با کت و شلوار و یک ساک پر از لباس و یک قرآن مجید و یک بسته پسته ی خندان وارد منطقه می شدند که پاسخ محکمی برای خوشه ی انگور بود!

 بعد از عبور از تونل آزادی به سرعت سوار بر اتوبوس شدیم و منطقه را ترک کردیم. نسیم خوش آزادی و وطن به مشام می رسید و روح ما را نوازش می داد. اتوبوس ها به سرعت منطقه ی بی طرف را پشت سر گذاشتند و وارد خاک وطن شدند. مرز داران غیور میهن اسلامی به استقبال ما آمدند. اشک های شوق جاری شد و این اشک ها بهترین خوش آمد برای ما بود. در اولین پاسگاه مرزی توقفی کوتاه داشتیم. بچه ها سر بر خاک مقدس و گلگون وطن نهادند و آن را می بوسیدند و می بوئیدند. یک افسر نظامی در آنجا سخنی گفت که قلب همه ی ما را به آتش کشید: « بچه ها شما برگشتید اما امام دیگر در میان ما نیست. » با شنیدن این جمله گویا خبر تازه ای شنیده بودیم، گویا نمی دانستیم که امام به جوار حق شتافته است. اشک ها جاری شد و ناله ها به آسمان رفت. پس از این توقف کوتاه کاروان ما، راه خود را ادامه داد. مسیرهای پر از جمعیت استقبال کنندگان را نیز پشت سر نهادیم تا به اسلام آباد رسیدیم و در یک پادگان نظامی پیاده شدیم. دوربین های فیلم برداری آماده بودند و دائماً از اسرا که دیگر آزاده نام گرفته بودند فیلم می گرفتند. نماز ظهر و عصر را در آن پادگان نظامی به جا آوردیم و پس از صرف نهار عازم کرمانشاه شدیم.

در مسیر اسلام آباد تا کرمانشاه آنچه دیده می شد امواج بی پایان انسان هایی بود که به استقبال آمده بودند. برخی عکس هایی در دست داشتند و به دنبال اثری از یوسف گمگشته ی خود بودند. باید اعتراف کنم که سخت ترین لحظات برای ما زمانی بود که مجبور بودیم با چنین انسان هایی برخورد کنیم. در اسارت از آن می ترسیدیم که به ما گفته شود: « ای از سفر برگشتگان کو شهیدان ما ... » و امروز چنین سوالاتی را تجربه می کردیم. دست سرنوشت یک بار دیگر ما را از جبهه های خون و شهادت عبور می داد. بوی عطر شهادت و ایثار هنوز هم به مشام می رسید. حوالی غروب به کرمانشاه رسیدیم. مسیری را که در حالت عادی در کمتر از نیم ساعت طی می کردیم به دلیل ازدحام جمعیت چند ساعت طول کشید. سرانجام حوالی ساعت 11 شب وارد فرودگاه کرمانشاه شدیم و پس از اقامه ی نماز و صرف شام با چند فروند هواپیمای سی 130 نظامی به اصفهان منتقل شدیم. حوالی ساعت 2 بامداد در یک محل نظامی دیگر متعلق به سپاه پاسداران وارد شدیم. صبح روز بعد یکی از دوستان دوران کودکی را ملاقات کردم. او حسین عباسی بود که در آن پادگان خدمت می کرد. کارهای پزشکی ام را با کمک او انجام دادم. سپس او مأمور شد که خانواده ی مرا در جریان بگذارد  و از آنها بخواهد که در این یکی دو روز آخر دست به کارهای احساسی نزند تا به یاری خدا اتفاق ناگواری نیفتد. مسئولان زیادی از جمله آیت الله طاهری امام جمعه اصفهان، به دیدار ما آمدند و در مورد مسائل مختلف مثل فوت امام و استعفای آقای منتظری و جانشینی مقام معظم رهبری سخن ها گفتند.

 روز یکم شهریور کار ما در پادگان اصفهان به پایان رسید و ما با یک هواپیمای مسافربری عازم شیراز شدیم. در شیراز توقفی کوتاه داشتیم. فرودگاه شیراز از هر جهت آماده شده بود. دسته ی موزیک، گروهی از خانواده ی معظم شهدا و تعدادی از جانبازان و مسئولان استان در فرودگاه منتظر بودند. امام جمعه شیراز وارد هواپیما شد و به همه ی ما خوش آمد گفت، آنگاه اسرای استان فارس پیاده شدند. صحنه ی عبور آنان از مقابل خانواده ی شهدا تن آدم را می لرزاند. لحظاتی بعد هواپیما فرودگاه شیراز را ترک کرد و بعد از حدود یک ساعت در فرودگاه اهواز به زمین نشست. از تحرکات موجود در فرودگاه اهواز این طور بر می آمد که آنها از ورود ما با خبر نبوده اند. کارها بسیار با عجله صورت می گرفت و همه سراسیمه در حال دویدن بودند. استقبال در اهواز همانند شیراز با شکوه نبود اما من آن را بیشتر می پسندیدم. ما را به سرعت با چند دستگاه مینی بوس از فرودگاه خارج کردند و بعد از طی مسافتی به پادگانی در کنار سیلوی شکسته رساندند. در آن پادگان گروه استقبال کوچکی از هر شهرستان در انتظار ما بود. هر گروه به سرعت بچه های خود را جدا کردند و از پادگان خارج شدند. آقای طهماسبی، از بچه های سپاه و مسئول بچه های بهبهان بودند. او معتقد بود که بهتر است ما شب را در اهواز بمانیم و برای استقبال بیشتر صبح به بهبهان برویم اما ما اعتقاد داشتیم برای جلوگیری از حوادث احتمالی نیمه شب و بدون سر و صدا عازم بهبهان شویم. این فکر مورد قبول واقع شد اما آقای طهماسبی در یک فرصت کوتاه سپاه بهبهان را در جریان قرار داد و این یعنی یک استقبال شبانه. در رامهرمز نماز خواندیم و شام صرف کردیم. اولین گروه استقبال کنندگان را در پالایشگاه گاز بید بلند ملاقات کردیم. تا بهبهان آنچه مشاهده می کردیم خودرهایی بودند که بابوق های ممتد خود و شعارهایشان از ما استقبال می کردند. یکی از بچه ها را از پنجره ی خودرو  بیرون کشیدند و بردند. بتدریج از جمع ده نفری ما فقط من باقی ماندم که گویا خانواده مرا گم کرده بودند. در سپاه بهبهان با پافشاری زیاد موفق شدم آنها را راضی کنم که مرا نخست به گلزار شهدا ببرند. مگر نه این بود که زینب ابتدا به کربلا رفت و سپس به مدینه! در همانجا آقای بهمن بخشایش فر از دوستان و همکاران قدیمم را ملاقات کردم و سپس برادر کوچکم را دیدم که به دنبال خودرو ما می دوید. بعد از آن به گلزار شهدا بر مزار دوست و همکار گرامی ام شهید اسماعیل ستوده و همچنین شهید جواد ارفاق رفتیم. در آنجا بغض من ترکید : « خدا می داند دوست نداشتم که بعد از شما زنده به کشور باز گردم، اما چه کنم که این سرنوشت بود و ... » بعد از این دیدار ما  به طرف کوی ذوالفقاری که منزل مسکونی برادر بزرگم آنجا بود حرکت کردیم. در مسیر دوست عزیز مشیر محتسبی را دیدم که کمی هم نسبت به گذشته چاق شده بود. او سوار بر موتور بود و ما را همراهی می کرد. دقایقی بعد در کوی ذوالفقاری جلوی منزل برادرم پیاده شدم. بچه های محل آماده بودند. خانه پر از استقبال کنندگان بود. خویشان و نزدیکان و دوستان همه حاضر بودند و در یک چشم بهم زدن من در میان جمعیت گم شدم و همه چیز به پایان رسید. نزدیک به 7 سال اسارت در یک لحظه تمام شد...

کتاب سال های اسارت/جلد دوم

  • خادم الشهدا

نظرات  (۳)

  • میرزا قلمدون
  • خدا خیرتون بده . خاطره ی جالبی بود
    یاد روزهای آزادی اسراء افتادم. وقتی می اومدند معنویت و نورانیت توشون موج می زد
    یادش بخیر

    همسنگر گرامی

    با سلام و احترام

    از مطلب پر بار شما در سایت ارزشی تاشهدا بهره مند شدیم.

    http://tashohada.ir/link/view/5491/

    چشم انتظار دیگر مطالبتان برای بازنشر در بخش به روایت لینک سایت هستیم.

    با قراردادن بنر یا لوگوی تاشهدا در ترویج فرهنگ ایثار و شهادت سهیم باشیم.

    موفق باشید.

    یا علی

    سلام، با تشکر از شما

    "روز آزادی؛ روایتی خواندنی از آزاده سرافراز حاج محمدجواد اسکافی"

    با آدرس:http://www.harfeto.ir/?q=node/44991


    در سایت "حرف تو" انتشار یافت.

    چشم به راه مطالب خوب شما هستیم.

    هدیه سایت حرف تو  به شما: فرارسیدن دهه کرامت و میلاد باسعادت اخت الرضا (ع) حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها مبارک.

     

    یا علی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی