کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

کــوچـــه شــهــیـــد
koocheyeshahid.ir

نشریـه الکترونیـکی
ادبیـات و هنـر مقـاومت شهـرستـان بـهبـهـان

گروه فرهنگی سردار شهید دکتر مجید بقایی
شماره تماس: 2215 673 0916

کانال کوچه شهید در پیام رسان های ایتا و سروش:

http://eitaa.com/koocheyeshahid

http://sapp.ir/koocheyeshahid

دانشجوی شهید سید احمد پورموسویان

تولد: 1 اردیبهشت 1340 بهبهـان

شهادت: 13 بهمن 1365 شلمچه


ماه محرم بود و تازه از مراسم عزاداری برگشته بودم. ساعت 2 شب بود. کم کم آماده می شدم تا بخوابم که یک مرنبه سردرد شدیدی گرفتم. قرص سردرد خوردم؛ اما فایده ای نداشت. نمی توانستم درد را تحمل کنم. پسرم سید حمید را صدا زدم و همراه با او به بیمارستان رفتیم. آنجا یک آمپول مُسکن به من تزریق کردند. موقعی که به خانه برگشتیم چشمانم جایی را نمی دید. پسرم گفت: مادر سیاهی چشمانت محو شده و چشمت کاملاً سفید شده است.

اهالی خانه با دیدن وضعیت من خیلی نگران شدند. قضیه را با یکی از بستگان مان که دکتر بود در میان گذاشتند. او گفت باید سریع به اهواز اعزام شود. مرا با آمبولانس به اهواز منتقل کردند و در آنجا به منزل یکی از آشنایان رفتیم. او نیز با چند دکتر هماهنگ کرد که بیایند و مرا از نزدیک ببینند. دکترها پس از معاینه من گفتند: لخته خونی در مغزتان دیده می شود که همین علت نابینایی شما شده است.

وقتی برای گرفتن عکس به مرکز ام. آی. آر مراجعه نمودیم، گفتند تا چند ماه دیگر نوبت تان نمی شود. بچه هایم با مسئولین آنجا صحبت کردند و وضعیتم را برایشان شرح دادند. آنها نیز قبول کردند تا 8 روز دیگر از من عکس بگیرند و چند آمپول هم به من دادند و گفتند باید هر 8 ساعت یکی از آنها را تزریق کنی و چشمانت هم باید در این مدت بسته باشد و زیاد هم سخن نگوئی. سپس به بهبهان برگشتیم.

سحر روز هشتم که قرار بود صبحش به اهواز برویم، در عالم خواب دیدم درب خانه مان باز شد و فرزند شهیدم سید احمد وارد خانه شد. با دیدن من دو دستش را باز کرد و مرا در آغوش گرفت و بعد دستانش را دور گردنم انداخت. پیشانی اش را بوسیدم، او هم پیشانی مرا  بوسید. وقتی چشمانم را دید که بسته اند دستی رویشان کشید و رفت.

از خواب که بیدار شدم صبح شده بود و بچه ها می خواستند برای آمدن آمبولانس تماس بگیرند. به آنها گفتم: نگران من نباشید؛ من دلم قُرص است که چشمانم خوب شده است، مطمئن باشید. برای گرفتن ام. آی. آر به اهواز رفتیم. وقتی برای عکسبرداری زیر دستگاه رفتم دکترها تعجب کرده بودند و می گفتند: اصلاً اثری از آن لخته خون نمی بینیم. حتماً معجزه ای شده. آن موقع بود که من جریان خوابم را برای آنها تعریف کردم و گفتم: این معجزه پسرم سید احمد است؛ او بود که چشمانم را شفا داد. (مادر شهید)

  • خادم الشهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی