کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کــوچـــه شــهــیـــد
koocheyeshahid.ir

نشریـه الکترونیـکی
ادبیـات و هنـر مقـاومت شهـرستـان بـهبـهـان

گـروه فـرهنگـی سردار شهیـد مجیـد بقایــی
شماره تماس: 2215 673 0916

کـانـال کـوچـه شهیـد در پیـام رسـان سـروش:
http://sapp.ir/koocheyeshahid

همسر شهید مدافع حرم «مجتبی زکوی‌زاده» گفت: بسیار خوشحالم که همسرم اولین شهید مدافع حرم شهرستان باغملک است که برای دفاع از حریم اهل بیت (ع) شهید شد، تا الگویی برای نسل جوان باشد.

سروان پاسدار شهید «مجتبی زکوی‌زاده» اولین شهید باغملک است که در جریان دفاع از حرم اهل بیت(ع) در نبرد با تکفیری‌های «جبهه النصره» به همراه چند تن از هم‌رزمانش به شهادت رسید. از این رو گفت‌وگویی با همسر این شهید بزرگوار انجام شده که در ادامه می‌خوانید: 

 

شهید زکوی‌زاده در چه تاریخی به دنیا آمد؟

شهید زکوی‌زاده اول مهر 1362 در روستای چلچلک واقع در شهرستان باغملک استان خوزستان به دنیا آمد.

 

در چه تاریخی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟

26 اسفند 1386 عقد کردیم و یک سال بعد که از دانشگاه افسری امام حسین(ع) فارغ التحصیل شد، ازدواج کردیم. دو دختر یادگار مجتبی هستند، ریحانه و فاطمه.

 

چگونه مسئله رفتن به سوریه را مطرح کرد و با شما در میان گذاشت؟

به خاطر محدودیت‌های شغلی اطلاع دقیقی به من نداد، فقط با بیان این جمله که چند روز دیگر برای انجام ماموریت به عراق یا سوریه می‌روم رفتنش را مطرح کرد و من نیز بخاطر ماموریت‌های متعددی که به مناطق مرزی و برون مرزی می‌رفت، دیگر برایم عادی شده بود، اما بعد از گذشت یک هفته از رفتن مجتبی، دلم شور می‌زد.

آنقدر نجیب بود و حرمت پدر و مادرش را داشت که، برای اینکه آنها ناراحت نشوند و از رفتنش ممانعت نکنند، به پدر و مادرش چیزی از رفتن به سوریه نگفت. به آنها گفته بود برای تامین امنیت زائرین اربعین به عراق می رود. پدرش گفت: خب من را هم با خودت ببر زیارت. گفت: باشه، وقتی برگشتم با هم به زیارت می رویم.

برای اعزام باید از اهواز به تهران می رفتند. پدرش گفت: مجتبی عراق که نزدیک اهواز است، پس چرا باید به تهران بروی؟ شهید گفت: بابا ماموریت است، باید از این طریق به عراق برویم. پدرش صورتش را بوسید و گفت: برو بسلامت. من هم برای اینکه خانواده اش ناراحت نشوند حرفی از رفتن او به سوریه نزدم.

 

ایشان در چه تاریخی به سوریه اعزام شد؟

همسرم 26 آبان 1394 از اهواز به تهران پرواز داشت و همان شب نیز از تهران به سوریه اعزام شد. روز بعد با موبایلش تماس گرفتیم، اما جواب نداد. پدرش نگران شد و به همکارانش زنگ زد. وقتی به او گفتند که مجتبی به سوریه رفته است، دستش را بر سرش کوبید و گفت: "ای وای کُرم دیه نی وَر گَرده" «ای وای پسرم دیگر برنمی گردد».

همه­ ی خانواده به گریه افتادند. داغ فرزند سخت بود، بخصوص مجتبی که پدرش بشدت او را دوست می داشت. اما با جود این عشق، پدرش همیشه با چشمان گریان می گوید: پسرم عاشق شهادت بود و به آرزویش رسید.

 

آیا شما با رفتنش مخالفت کردید؟

خیر.

 

چرا؟

چون ‌که می‌دانستم جزو وظایف شرعی و اخلاقی‌اش است و از طرفی این‌ بار حس خاصی برای رفتن به ماموریت داشت.

 

از خصویات اخلاقی شهید بگویید؟

صداقت، مهربانی، خوش‌کلامی، احترام به بزرگ‌ترها به ویژه پدر و مادرش. هر موقع و در هر جایی مشکلی برای خانواده و دوستانش پیش می‌آمد، مجتبی اولین نفری بود که سعی در برطرف کردن مشکل داشت و به فکر راه حل بود.

در کار کشاورزی عصای دست پدرش بود. بخاطر اینکه سروان سپاه بود و شاغل در تیپ تکاور امام حسن مجتبی(ع) بهبهان بود، در بهبهان زندگی می کردیم؛ اما در زمان برداشت محصولات کشاورزی به روستا می آمدیم و کارهای کشاورزی پدرش را انجام می داد.

وظیفه همسرداری را به نحو احسن به جا می‌آورد و با بچه‌‌هایمان خیلی مهربان و خوش اخلاق بود و زمانی که در خانه حضور داشت با بچه‌ها به شوخی و بازی می‌پرداخت و کارهای خانه را نیز با آرامش، در کنار هم انجام می‌دادیم.

هر وقت از مقابل ساختمان بنیاد شهید باغملک عبور می کردیم با شوخی می گفت: خانم این آدرس را یاد بگیر بعد از شهادت من، مسیرت زیاد به اینجا می خورد. من متوجه می شدم که حرفش جدی است، اما برای اینکه ناراحتم نکند با شوخی و خنده این را می گفت.

حتی در خود سوریه که بود، دوستانش می گفتند: برخی اوقات که در منطقه ­ی عملیاتی راه را گم می­کردیم، در عین عصبانیت همه­ ی ما، شهید زکوی‌زاده با لبخند می گفت: نترسید راه ما به سمت بهشت است، گم نمی شویم. شدیداً بر حفظ حجاب تاکید داشت و می گفت: چادر حضرت زهرا (س) را از سر برندارید.

با ایمان بود و مردم دار، بسیار مهربان و در تصمیم گیری قاطع بود؛ بخصوص در انتخابات مجلس. به فامیل می گفت: به نامزدهای شایسته رای بدهید، نماینده باید متخصص باشد تا به کشور و نظام خدمت کند. علاقه ی خاصی به خواندن روایات ائمه و کتاب های دکتر شریعتی داشت و همیشه مطالعه می کرد.

 

از طریق کدام تیپ به سوریه اعزام شد؟

تیپ تکاور امام حسن مجتبی (ع)، شهرستان بهبهان.

 

زمانی که در سوریه حضور داشت، با شما تماس گرفت؟

بله. چندبار تماس گرفت و با من و همه ­ی اعضای خانواده صحبت ‌کرد. ما همیشه نگران او بودیم و استرس داشتیم؛ اخبار تکفیری ها و وحشی گری هایشان را در رسانه ها می دیدیم. برای آرام کردن ما، می گفت: اوضاع خوب است. نگران نباشید و از حوادث روزمره و فعالیتش در حلب صحبتی نمی کرد. آخرین تماسی که با ما گرفت، صبح روز شهادتش بود.

او در همه‌ حال حتی هنگام عملیات هم به فکر خانواده بود؛ این موضوع، بعد از شهادتش توسط هم‌رزمانش به گوش ما رسید.

 

قبل از اعزام به سوریه در چه عملیات‌هایی حضور داشت؟

چند بار به مناطق مختلف از جمله مرزهای غربی و شمال غرب برای نبرد با تروریست‌های ضد انقلاب پژاک و سایر گروهک‌های تکفیری به جنوب شرق کشور و حتی بیرون از خاک کشور هم رفته بود.

پاسدار شهید مجتبی زکوی‌زاده در ارتفاعات کردستان


در انجام واجبات و مستحبات چگونه بود؟

همیشه نمازش را اول وقت می‌خواند و به من نیز توصیه می‌کرد، نمازم را اول وقت بخوانم و در انجام واجبات کوتاهی نمی‌کرد.

همیشه توصیه می‌کرد واجبات دینی و دستورات الهی را به بهترین و دقیق‌ترین شکل ممکن انجام دهیم و بارها در خانه این جمله را تکرار می‌کرد که به امورات دنیوی وابسته نشوید که شیطان پیوسته در کمین انسان است.

 

همسرتان چگونه به شهادت رسید؟

حدود ساعت 11:30، دقایقی بعد از اذان ظهر، حدود 250 متر بالاتر از مقر نیروهای آماد گردان، هنگام تخلیه تجهیزات سنگرسازی برای نیروهای گردان حضرت رسول(ص) تیپ امام حسن مجتبی(ع)، با اصابت موشک «کورنت» توسط (جبهه النصره) به ماشین‌شان، به همراه چند تن از هم‌رزمانش از جمله حاج رضا ملایی و میلاد بدری به شهادت رسید.

 

در چه تاریخی و در کجا به شهادت رسید؟

سه‌شنبه، 10 آذر 1394، جنوب شهر حلب سوریه، شهرک العیس، تپه راهبردی العیس.

 

چگونه از شهادتشان مطلع شدید؟

اول از مردم و همسایه ها شنیدیم. می گفتند: در واتساپ عکس مجتبی را منتشر کرده اند که در سوریه شهید شده است. خواب و خوراک نداشتیم. با سپاه بهبهان تماس می گرفتیم، می گفتند: خبری نشده، نگران نباشید.

فامیل و همسایه ها در خانه جمع می شدند و همه پیگیر ماجرا بودند. از سه شنبه تا جمعه ناله می کردیم و بی تاب بودیم. روز جمعه با یکی از همکارانش تماس گرفتیم. التماسش کردیم که حقیقت را بگوید. پدر شهید به همکار مجتبی گفت: می گویند مادر عزیز است، جانِ مادرت حقیقت را بگو! قسم خورد که نمی داند. تا اینکه ساعاتی بعد، از سپاه بهبهان زنگ زدند و خبر شهادتش را تایید کردند.

 

بعد از چند روز پیکر مطهرش به وطن بازگشت و تشییع شد؟

پنج روز پس از شهادت، پیکرش به وطن بازگشت و یکشنبه 15 آذر 1394 در شهرستان باغملک تشییع و در روستای چلچلک به خاک سپرده شد.

 

اگر به زمان قبل از شهادت برگردیم، آیا مانع از رفتنش به سوریه می شدید؟

پاسخ این سوال برای من سخت است؛ زیرا یک خانم، وقتی همسرش را از دست می دهد ادامه زندگی برایش سخت می شود. شاید برخی­ ها بگویند: شما تلاشی برای مانع شدن از رفتنش نکردید؛ اما واقعیت این است که شهید تصمیمش را گرفته بود و فراتر از آن، من از رفتار و گفتارش متوجه شده بودم که شهید می شود و کسی جلودارش نبود.

من هم نمی توانستم مانع از رفتن مجتبی بشوم. شهید بخاطر عشق و علاقه خودش و دفاع از حرم اهل بیت راهی سوریه شد.

از روزی که با او ازدواج کردم، همیشه می گفت: پایان کار من شهادت است و شما باید با این موضوع کنار بیایید.

 

برخی می گویند در دفاع مقدس، عراق به ایران حمله کرد و ما برای کشور خود جنگیدیم. اما این جنگ در سوریه بود! آیا تا کنون به این فکر کرده اید که جنگ سوریه به ما چه ارتباطی دارد و چرا شوهر من باید به جنگ برود؟       

نه، خیر؛ زیرا اگر امثال همسر من نمی رفتند جنگ به داخل کشور ما کشیده می شد و الان ما این آرامش و امنیت را نداشتیم. همسرم رفت تا ما آرامش داشته باشیم.

اگر جنگی رخ دهد، همه ما باید پیش قدم شویم. شهید نیز همین دیدگاه را داشت. خودش را مکلف می دید که مطیع رهبری باشد و می گفت: هر جای دنیا که رهبرم بگوید می جنگم.


از سختی های زندگی همسران شهید گفتید، لطفا برایمان بیشتر توضیح بدهید؟

بعد از مجتبی تنها شدیم. در محیط های کوچک به دلیل مسائل خاص اجتماعی و فرهنگی، زندگی برای زنی که تنهاست کمی مشکل می شود.

نزدیک به دوسال پس از شهادت مجتبی با برادر کوچکترش ازدواج کردم تا به همراه دخترانم سرپرستی داشته باشیم. مسئولین برای اشتغال همسرم قول هایی دادند که متاسفانه تاکنون محقق نشده است.

 

از مسئولین چه در خواستی دارید؟

مسئولین شهرستان گاهی به ما سر می زنند، اما تا کنون هیچ مسئول ارشدی از استان به دیدار ما نیامده است. حتی هنگام شهادت و خاکسپاری شهید هم نیامدند.

پدر شهید بعد از شنیدن خبر شهادت فرزندش از ناحیه­ ی دست فلج شد و مادرش نیز از درد بیماری رنج می برد. من انتظاری ندارم؛ فقط اینکه خانواده ­ی شهید احساس تنهایی می کنند، امیدوارم به آنها سر بزنند و پیگیر احوالشان شوند.

 

اگر پیامی یا صحبت خاصی دارید بفرمایید.             

بسیار خوشحالم که همسرم، مجتبی، اولین شهید مدافع حرم شهرستان باغملک است که برای دفاع از حریم اهل بیت(ع) شهید شد، بلکه الگویی برای نسل جوان باشد تا بتوانند راه امام و شهدا را به خوبی ادامه دهند و به فضل خدای متعال به‌ زودی جبهه‌ حق بر باطل پیروز می‌شود.

  • خادم الشهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی