کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کــوچـــه شــهــیـــد
koocheyeshahid.ir

نشریـه الکترونیـکی
ادبیـات و هنـر مقـاومت شهـرستـان بـهبـهـان

گـروه فـرهنگـی سردار شهیـد مجیـد بقایــی
شماره تماس: 2215 673 0916

کـانـال کـوچـه شهیـد در پیـام رسـان سـروش:
http://sapp.ir/koocheyeshahid

کـانـال کـوچـه شهیـد در آپــارات:
https://www.aparat.com/koocheyeshahid

۱۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

۰۳
ارديبهشت
۹۵

از راست مرحوم آیت اله محمد حسین مجتهدی و آزاده سرافراز مرحوم سید علی اکبر ابوترابی


داشتم وسایل توی کیسه را نگاه می کردم که چند نفر آمدند تو آسایشگاه. یکی شان خودش را معرفی کرد. سرگرد کاشانی فرمانده ی اسرا بود. خوش آمد گفت و قوانین اردوگاه را توضیح داد. از اسرای اول جنگ بود و چون بالاترین درجه را داشت، فرمانده اردوگاه شده بود. بعد از آن، حاج آقا ابوترابی صحبت کرد. گفت که معاون فرمانده ی اردوگاه است. از قبل اسمش را شنیده بودم. در ایران می گفتند شهید شده است. خیلی ها برای شهادتش پیام تسلیت فرستادند. دکتر چمران، آقای رجایی، حتا بنی صدر که رئیس جمهور بود به خانه شان رفته بود برای تسلیت گفتن. خوشحال شدم که اسیر شده است نه شهید. حاج آقا گفت تبریک می گویم برای عملیات (فتح المبین). موفق شده اید. حدود پانزده هزار نفر اسیر گرفتیم. ما بی خبر بودیم از عملیات. همه خوشحال شدیم. از اوضاع اردوگاه گفت و این که چطور باید زندگی کنیم تا اسارت سخت نگذرد. بعضی از حوله هایی که در وسایل مان گذاشته بودند، رنگی بود و بعضی سفید. حاج آقا گفت چون شما زخمی هستید. حوله های سفید زودتر کثیف می شود. هر کس حوله سفید دارد بگوید تا با حوله ی رنگی عوض کنیم.

بعد از صحبت ها با تک تک مان روبوسی کردند. از روزی که اسیر شده بودیم هیچ کس با ما این طور با محبت رفتار نکرده بود. حاج آقا به من که رسید و احوال پرسی کرد، گفتم: «خبر دارید که توی رادیو اعلام کردن شما شهید شدید؟» خبر نداشت. گفتم: «آقای رجایی در یک سخنرانی گفتن معلم اخلاق زیاد داریم ولی مثل ابوترابی نداریم.» دکتر چمران هم با حسرت گفتن «ای اوف بر تو دنیا که ابوترابی زیر خاک باشه و چمران روی خاک.» حاج آقا خوشحال شد و گفت: «ان شاءالله که خیر است.»

(کتاب دوره ی درهای بسته به روایت اسیر شماره ی 3079، غلامعباس محمد حسنی/صفحه 29)

  • خادم الشهدا
۰۲
ارديبهشت
۹۵

مرحله سوم عملیات بیت المقدس بود. گروهان ما به فرماندهی شهید اکبر خواجه ای مأموریت داشت در جاده خرمشهر - اهواز وارد عمل شود. همه نیروها به یک ستون داشتیم به سمت دشمن پیش می رفتیم. آن شب آسمان مهتابی بود و قرص کامل ماه، منطقه را زیر نور روشن خودش گرفته بود. من تو آن عملیات کمک تیربارچی شهید سید داریوش کاظمی بودم. سید داریوش از آن بچه های داش مشتی و ناز و با مرام بود. همینطور که داشتیم پیش می رفتیم، شهید اسماعیل شهید زاده یکی از صمیمی ترین دوستانم، چشمش به من افتاد و صدایم زد: رضا. رضا. سرم را برگرداندم و نگاهش کردم. از دسته خارج شدم و رفتم سمتش.  

بسیجی شهید اسماعیل شهیدزاده


رو کرد بهم و گفت: رضا. من امشب شهید می شم. گفتم: یعنی چی اسماعیل؟! مگه علم غیب داری؟! گفت: دیشب خواب برادر شهیدم مصطفی رو دیده ام. می دونم که امشب میرم پیشش. ازت می خوام وقتی که شهید شدم جنازه ام رو برگردونی عقب و به عنوان هدیه برای پدر و مادرم ببری! تعجب کردم از این حرفش. بهش گفتم: اسماعیل. شاید من زودتر از تو به شهادت برسم. گفت: نه، تو شهید نمی شی! در حالی که دستانم در دستان اسماعیل بود دوباره بهم گفت: رضا. یه خواسته دیگه هم ازت دارم. گفتم: چی؟ گفت: می خوام یه ذکری رو بهم یاد بدی که لحظه جون دادنم اون رو زمزمه کنم! گفتم: آخه اینا چه حرف هائیه که داری می زنی؟! با دست زد به شانه ام و گفت: تا اون ذکر رو بهم یاد ندی وِلِت نمی کنم. چیزی به ذهنم نمی آمد. یکدفعه یاد امام حسین افتادم و آن جمله ای که لحظه آخر در گودی قتلگاه فرموده بود. گفتم: اسماعیل شنیده ام امام حسین تو گودی قتلگاه می فرمود: "الهی رضاً برضائک و تسلیماً لامرک لا معبود سواک؛ خدایا راضیم به رضایت. تسلیم فرمان توام و هیچ معبودی جز تو نیست." این را که گفتم اسماعیل سرش را به سمت آسمان گرفت و نگاهش را به ماه دوخت. تو عالم خاصی بود که من با آن بیگانه بودم. همینجور نگاهش می کردم و زل زده بودم بهش. انگار کسی داشت درونم بهم می گفت که اسماعیل رفتنی ست. تو همین لحظات بود که شهید اکبر خواجه ای آمد و زد روی شانه هایمان و گفت: کجائید شماها؟ دارید تو عالم رویا سیر می کنید؟! برید که از دسته هاتون عقب افتاده اید. فاصله ما با خاکریز عراقی ها 300-400 متر بود. رفتیم تو دسته هامان. تا رسیدم به دسته، سید داریوش کاظمی آمد طرفم و گفت: رضا. بیا بیرون از دسته که کارت دارم. 

  • خادم الشهدا