کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

کــوچـــه شــهــیـــد
koocheyeshahid.ir
نشریـه الکترونیـکی
ادبیـات و هنـر مقـاومت شهـرستـان بـهبـهـان
گروه فرهنگی سردار شهید دکتر مجید بقایی
شماره تماس: 2215 673 0916
کانـال کـوچـه شهیـد در تلگـرام:
https://telegram.me/koocheyeshahid

۳۶ مطلب با موضوع «شهدای پاسدار» ثبت شده است

۲۴
دی
۹۵

سردار شهید علی مومن طیبی مسئول طرح و عملیات تیپ سوم شعبان


سردار شهید علی مومن طیبی در خانواده ای مذهبی و متدین در 14 آبان 1337 متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در روستای محل سکونتش، کردستان سفلی از توابع شهرستان بهبهان گذراند و دوران راهنمایی را در روستای دودانگه به پایان رساند.

قبل از پیروزی انقلاب به نوشتن شعار های انقلابی و پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) پرداخته و با شرکت مداوم در تظاهرات و راهپیمایی های مردمی انزجار خود را از رژیم پهلوی اعلام می کرد.

در سال1357 همزمان با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی موفق به اخذ دیپلم ادبیات از دبیرستان دکتر علی شریعتی بهبهان شد و در کنار درس خواندن، برای تأمین هزینه های خانواده کار می کرد و اوقات فراغت خود را با کار کردن و درس خواندن سپری می نمود.

پس از اخذ دیپلم، از آنجائیکه وجودش را برای سپاه لازم می دید، وارد این نهاد مقدس شد و به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.

 با شروع جنگ تحمیلی بعد از گذراندن یک دوره ویژه، عازم جبهه های جنگ می شود. با گذشت  مدت زمانی از حضورش در جبهه های جنگ برای آموزش و دوره تخصصی پدافند هوایی که آن زمان نیاز شدیدی به آن احساس می شد عازم تهران شد و دوره فوق را با موفقیت به اتمام رساند.

  • خادم الشهدا
۱۳
دی
۹۵

پـاسـدار شهیـد ابوالقـاسـم دهـدارپـور

فرمانده گروهان علی اکبر (گردان فجر)

تولد: 25 آذر 1343 بهبهان

شهادت: 26 دی 1365 بیمارستان نجیمه تهران

 

یک هفته قبل از شهادتش بود که برای مرخصی به بهبهان آمد. صبح زود بود که به خانه رسید و از من خواست تا بروم دنبال نامزدش و او را به خانه بیاورم. گفتم : داداش، این اول صبحی خوبیت نداره برم در خونشون. راضی نمی شد. با اصرار او دنبال نامزدش رفتم و او را به خانه آوردم.

با هم دیگه رفتن توی اتاق. دقایقی نگذشته بود که خانمش از اتاق بیرون زد. ناراحت بود. گفتم: چی شده؟ چرا ناراحتی؟ گفت: می دونی ابوالقاسم بهم چی میگه؟! میگه این آخرین باریه که منو می بینی، این بار که به جبهه برم شهید می شم. اگه می خوای عقدمون رو بهم بزنیم تا تو آزاد باشی، اگر هم قصد جدا شدن از منو نداری و می خوای پام بمونی می شی عروس بهشتی ام. به هر حال تصمیم با خودته. می خوام حقی گردنم نباشه. من می رم جبهه و چهل روز دیگه بر می گردم.

ابوالقاسم رفت جبهه و در 19 دیماه 1365 در عملیـات کربلای پنج توی جاده ی شهید صــفوی شیمیایی شد. او را برای درمان به تهران اعزام کردند و چند روز بعد، در 26 دیماه در بیمارستان نجیمه تهران بر اثر جراحات ناشی از مواد شیمیایی به شهادت رسید. از رفتنش به جبهه چهل روز می گذشت و درست روز چهلم بود که پیکر مطهرش به شهر آمد و روی دستان مردم تشییع و به خاک سپرده شد.

خانمش هم که حاضر به جدایی از او نشده بود، ماند؛ به امید اینکه بشود عـروس بهشـتی ابوالقاسم. دو سال بعد از شهـادت ابوالقاسم بود که او نیز دار فانی را وداع گفت و به شوهر شهیدش پیوست.

درست یک هفته قبل از مرگش، خواب ابوالقاسم را دیده بود که با یک چادر رنگی آمده بود دنبالش و به او گفته بود: «این چادر را سرت کن که می خواهم تو را ببرم پیش خودم.» خواهر شهید ابوالقاسم دهدارپور

  • خادم الشهدا
۱۵
آذر
۹۵
پاسدار شهید احسان فتحی چم خانی
اولیـن شهیـد مدافـع حـرم شهرستـان بهبهان
تاریخ شهادت: 16 آذرماه 1394 حلب (سوریه)


روزی با هم به نماز جمعه رفتیم. هنگامی که نماز جمعه تمام شد من رفتم کنار ضریح امامزاده حیدر، گوشه ای ایستادم. نمازگزاران داشتند از مصلی خارج می شدند. پس از دقایقی، احسان هم آمد کنار ضریح امامزاده. فکر نمی کرد که من آنجا ایستاده باشم. دور ضریح می چرخید و آن را می بوسید. زیارت می کرد و با خدا راز و نیاز. می گفت: «خدایا کاری کن خواهرم راضی شود تا من بتوانم به سوریه بروم.» من هم داشتم صدایش را می شنیدم. نشستم گوشه ای و شروع کردم به گریه کردن. او دوست داشت، به سوریه برود و من هم هیچ راهی جز قبول کردن نداشتم. یک اسکناس پنج هزار تومانی از جیبش در آورد و آن را درون ضریح انداخت. ضریح را بوسید و از حرم خارج شد. من زودتر از او از حرم خارج شدم و بیرون در گوشه ای منتظرش ماندم تا بیاید. موقعی که آمد، گفتم: برادر چرا دیر کردی؟ گفت: مگه خسته شدی؟ گفتم: نه، اما منم کار و زندگی دارم. معذرت خواهی کرد و گفت: ببخشید. حالا می خوای کجا بری؟ می خوای بری خانه ‏تان؟ گفتم: نه، امروز می خواهم تا عصر با تو باشم. می خوام یه جایی ببرمت که یه کم حال و هوایت عوض بشه. گفت: کجا بریم؟ گفتم: بریم پارک. گفت: اسم پارک رو پیش من نیار. فضاش برام سنگینه. خفه ام می کنه. توی شهر چرخی زدیم تا رسیدیم به پارک شاهد که روبروی گلزار شهداست.

  • خادم الشهدا
۳۰
مهر
۹۵

شهید دقایقی بسیار علاقه داشت که مجاهدین عراقی تشکیل خانواده بدهند و امکاناتی را نیز برای این مهم فراهم آوردند. حتی در خواستگاری همراه با آنان می‌رفت و برایشان از ایرانی‌ها یا عراقی‌ها خواستگاری می‌کرد.

سردار شهید اسماعیل دقایقی در میان مجاهدین عراقی، هورالهویزه

در خاطره ای درباره سردار سرلشکر شهید اسماعیل دقایقی فرمانده لشکر 9 بدر آمده است:

اصولاً برخورد با این گونه افراد که با جمهوری اسلامی جنگیده و اسیر شده بودند، نیازمند به تصمیمی شجاعانه و اعتماد به نفس داشت و شهید دقایقی آن را دارا بود. چنانچه نقل شده برای به کارگیری توابین، در ابتدا کمیته‌ای از سوی اطلاعات آمده بودند و تصمیم به تاسیس پادگانی برای آنان در سنقر داشتند. نظر آن کمیته این بود که باید دور تا دور آن پادگان، سیم خاردار نصب شود. شهید دقایقی به شدت با این عمل مخالفت می‌کند و به آنها می‌گوید: «مگر زندان می‌خواهید بسازید. اگر به آنها به عنوان اسیر نگاه می‌کنید، اینجا جای اسرا نیست و اگر به عنوان مجاهد و یک رزمنده حساب می‌کنید، پس دیگر نیازی به سیم خاردار نیست. من نمی‌خواهم اینجا اردوگاه اسرای جنگی شود، بلکه می‌خواهم پادگانی برای مجاهدین راستین تاسیس گردد.»

ایشان مسئولیت کلیه اسرای آزاد شده را قبول کرد و در تحول روحی و فکری آنها بسیار موثر بود که می‌توان آثار آن را در عملیات مشخص نمود. با آنها برخورد اسلامی داشت و همه آنها مورد اعتماد ایشان بودند و همین برخورد والا و انسانی باعث شد که یک تجربه جدید و بی‌سابقه به موفقیت برسد، به طوری که تمامی توابین با یک روحیه و انگیزه بسیار عالی جنگیدند و شهید دادند و پیروزی‌های چشمگیری هم به دست آوردند.

  • خادم الشهدا
۲۰
شهریور
۹۵

در متن زیر، روایت عینی یکی از سرداران شهید و نامی شهرستان بهبهان؛ حاج خیراله صفری زاده «عضو شورای فرماندهی و فرمانده حفاظت اطلاعات قرارگاه کربلا» را خواهیم خواند که به نکات رنجش‌آور و تلخ حج خونین سال 66 اشاره می‌کند. این دستنوشته گوشه‌ای از حقایق ناگوار آن حادثه را برایمان بازگو می‌نماید.


امروز مورخه 9 مرداد 66 ساعت 1:30 دقیقه بعد از ظهر با چند تن از دوستان به محل بعثه امام رفتیم تا ماکت قدس را آماده کنیم جهت راهپیمائی ساعت 5 بعد از ظهر.

در بین راه نیروهای نظامی عربستان مشاهده می شدند. عده ای از برادران ماکت قدس را درست می کردند و ما هم دور آن بودیم و از آن محافظت می کردیم.

راهپیمائی بعد از خواندن پیام امام امت به عربی و سخنرانی حاج آقا کروبی نماینده امام شروع شد.

راهپیمائی کاملاً آرام بود و برادران و خواهران فقط شعار می دادند. (حاجیهای کشورهای دیگر بعضاً آمده بودند ولی اکثر در آپارتمانها از داخل پنجره شعار می دادند و انگشتها را به علامت پیروزی نشان می دادند.)

مقداری به حرم مانده نزدیک یک پل هوایی نیروهای نظامی عربستان با ینیفورم نظامی از سمت راست به زنان حمله ور شدند (زنان و معلولین در صف جلو بودند) و از سمت چپ هم نیروهای نظامی با لباس شخصی.

در همین بین از بالای ساختمان گونی شن و سنگ به پایین (بر سر راهپیمایان) ریخته شد. معلوم بود کاملاً آماده هستند و بوده اند و برنامه ریزی کردند.

اینجانب شخصاً از آقای کروبی کسب تکلیف کردم فرمودند آرام آرام جلو بروید. همین حرکت را انجام دادیم و نیروهای نظامی عربستان دست بردار نبودند و سنگ پرتاب می کردند یا با باطوم به برادران و خواهران می زدند. یکی می گفت بزنید. یکی می گفت نزنید. مردم (حاجیهای کشورهای دیگر از داخل آپارتمانها) نگاه می کردند.

پلیس عربستان شروع به تیراندازی زمینی و هوائی نمود. برادران هم اقدام به مقابله کردند ... برای اینجانب مشخص شد که از قبل آمادگی کامل داشته اند.

درگیری تا دو ساعتی ادامه داشت تا اینکه نیروهای نظامی عربستان متوسل شدند به گاز اشک آور به مقدار زیاد که با توجه به ازدحام جمعیت و محدود بودن راه زمینی گازها اثر زیادی داشت.

کم کم مردم و پلیس با توجه به زخمی شدن عده زیادی ساکت شدند و برادران مشغول به بردن زخمی ها به بیمارستان شدند. آمار زخمی ها طبق مشاهدات عینی زیاد بود.

آمار زخمی ها 4713 نفر

شهدا و مفقودین تا تاریخ 11 مرداد 490 نفر

  • خادم الشهدا
۱۴
شهریور
۹۵


حاج امین شریعتی (نفر سمت چپ) در کنار سردار شهید مهندس صدراله فنی (نفر سمت راست)

همراه با بچه های لشکر 31 عاشورا جهت انجام مأموریتی به سردشت رفته بودیم. وقتی در قرارگاه مستقر شدم، شنیدم مهندس صدراله فنی نیز در آنجا حضور دارد.

پرسان پرسان جایگاهش را پیدا کردم. شب بود که خدمت این سردار عزیز رسیدم. بعد از احوالپرسی با هم شام را صرف کردیم. آخرهای شب می خواستم استراحت کنم که صدراله رو به من کرد و گفت: امین من با خدای خود و شهدای کربلا عهد بسته ام که تا زنده ام شبی را بدون قرائت زیارت عاشورا به صبح نرسانم. قبل از خواب هم حتماً باید بیرون بروم و رو به کربلا ایستاده، سلامی به آقا ابا عبدالله الحسین بدهم.

آن شب زیارت عاشورا را با هم خواندیم و قبل از خواب هم، صدراله بیرون رفت و سلامی به آقا ابا عبدالله داده بعد آمد و خوابید.

بنا به مأموریتی که به سردار شهید صدراله فنی داده بودند، حدود هفت هشت ماه در خاک عراق نفوذ کرده و گروهی به نام «سید الشهدا» را در آنجا تشکیل داد. این گروه عملیاتهای متعددی در خاک عراق انجام دادند که پس از پایان هر یک از آنها نیز از طریق رادیو و تلویزیون به مردم ایران اعلام می شد.

هشت ماهی از حضور صدراله در خاک عراق می گذشت و هیچ کس از او خبری نداشت. روزی در جلسه ای که با حضور محسن رضایی و سایر فرماندهان جنگ در سردشت تشکیل شده بود، حضور داشتم.

نقشه ای مقابل مان بود و داشتیم درباره آن صحبت می کردیم که در این میان یکی از برادرانِ مخابرات وارد اتاق شد و گفت: برادر محسن، آقای فنی پشت خط هستند و با شما کار دارند. من با صدراله هم دوست بودم و هم همشهری. با شنیدن این پیام حساس شده بودم که بدانم صدراله کجاست و دارد چه کاری می کند؟

  • خادم الشهدا
۰۱
شهریور
۹۵

شهید سلمان احسانی تنگ برد سفید 1 مهر 1361 در لنده از توابع شهرستان کهگیلویه به دنیا آمد. پدرش موسی نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته ادبیات و علوم انسانی درس خواند و دیپلم گرفت. 8 اردیبهشت 1383 به استخدام نیروی انتظامی در آمد. 20 اردیبهشت 1390 ازدواج کرد. 25 مرداد 1390 در منطقه بحرکان هنگام بازرسی از چند فروند لنج صیادی با آنها درگیر و به شهادت می رسد. مزار وی در گلزار شهدای شهرستان بهبهان واقع است.

پاسدار شهید سلمان احسانی

25 مردادماه 1390 ساعت 17/30 عصر در پی اعلام رادار پاسگاه دریابانی بندر ماهشهر مبنی بر وجود تعدادی لنج که به صورت کاروانی قصد خروج از آب های مرزی به مقصد عراق را داشتند یک اکیپ از پرسنل مرزبانی نیروی انتظامی با یک فروند ناوچه جهت کنترل و بازرسی به سمت آنها حرکت نمودند و پس از ایست و هشدار به آنها و توقف کاملشان، در اقدامی ناگهانی قاچاقچیان سوخت، که لنج شان حاوی 20000 لیتر سوخت قاچاق بود با روشن کردن پمپ، اقدام به تخلیه گازوییل بر روی سطح ناوچه پلیس نمودند که منجر به حریق در موتورخانه ناوچه گردید.

  • خادم الشهدا
۳۰
تیر
۹۵

بسم رب الشهدا

با سلام خدمت همسنگرم

 

خیلی خوشحالم که تونستم این توفیقو پیدا کنم مدافع حرم بی بی زینب(سلام الله علیها) بشم. زینب تو کربلا مدافع خیمه های حسین(علیه السلام) بوده حالا ما شدیم مدافع حرمش. باز او پناه ماست.

 

تا پیروزی یا زینب

احسان فتحی

1394/9/15

  • خادم الشهدا
۱۶
تیر
۹۵

سردار شهید خیراله جنت شعار

فرمانده گردان رعد شهرستان بهبهان (تیپ بعثت)


شهید خیراله جنت شعار در 15 تیر 1337 در خانواده ای مذهبی در شهرستان بهبهان به دنیا آمد. او از همان ابتدای کودکی علاقه خاصی به اسلام داشت چنانکه در آن دوران نمازش را صحیح کرده و به مسجد علاقه زیادی نشان می داد. در زمان انقلاب نیز فعالیتهای بسیار چشمگیری داشت.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی به حفاظت از دستاوردهای انقلاب پرداخت. مسئولیت هایی که به او محول می شد را با دل و جان به انجام می رساند. مدتی برای انجام مأموریتی به دادسرای انقلاب اسلامی اهواز اعزام و در آنجا مشغول به خدمت شد. نیروهای ضد انقلاب و گروهک های معائد که خود را طلبکار نظام می دانستند و همواره دنبال ضربه زدن به آن بودند هر روز مشکلی ایجاد می کردند. خیراله نیز تمام توان خود را برای مقابله با این جریانات گذاشته بود، او که بخوبی جریانات نفاق را می شناخت و از آن طرف نیز نگران وضعیت جوانانی بود که فریب حرف های فریبنده ی سردمداران آنها را خورده و جذب آن گروهکها شده بودند. او همه وجود خود را به میدان آورد و با آرامش و وقار و متانت به سراغ آن جوانان رفته و سعی بر آگاه ساختن آنان از نیات شوم سردمداران آن گروهکها نمود و در این راه با همه ناملایمتها و صدماتی که نصیبش شد توانست بسیاری از آن جوانان را متوجه حقایق نماید.

با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خیراله از اولین کسانی بود که به عضویت این نهاد مقدس در آمد و همواره در راه اندازی و منظم ساختن آن می کوشید. خیراله برای ناکام کردن دشمنان انقلاب اسلامی، زمانی که امام حمینی فرمان تشکیل بسیج ارتش 20 میلیونی را صادر نمودند این مسئولیت مهم را نیز در شهرستان پذیرا شد و با شور و شوق به مردم در مساجد و مدارس آموزش فرهنگی و نظامی می داد و در همین زمان بود که ایشان از طرف گروهکهای وابسته به شرق و غرب تهدید به ترور شد.

  • خادم الشهدا
۱۵
خرداد
۹۵

 

این عکس قبل از عملیات فتح المبین گرفته شده است. یادم است مجید بقایی وقتی از تهران به شوش برگشت مرا صدا زد و گفت: بیا و عکسهایی که در سفرم گرفتم را ببین، بعد عکسها را یکی یکی به من نشان داد تا اینکه به این عکس رسیدیم. تا این عکس را دیدم با تعجب به مجید نگاه کردم و گفتم: این عکس مال من. مجید گفت: نه بابا، دیگه چی؟ من هم چیزی نگفتم و از اتاق بیرون زدم. هرچه مجید صدایم زد محلش نزاشتم. بعدازظهرش بچه ها می خواستند جلوی سپاه گل کوچیک بازی کنند، گروه گروه شدیم مجید مرا انتخاب کرد. من با مجید حرف نمی زدم. هر توپی مجید به من پاس می داد من یا آن را نمی گرفتم و یا می گذاشتم تا حریف توپ را بگیرد بعد مجید بخاطر جلوگیری از گل زدن آنها به دردسر می افتاد، مجید که متوجه شده بود علت چیست فقط می خندید. بعد از بازی گفت: امیر چرا قهر کردی؟ چیزی نگفتم. مجید دستم را گرفت. من خیلی جدی و با اخم به او گفتم دستم را ول کن. مجید خندید و در حالی که مرا در بغل می گرفت صورتم را بوسید و گفت: بخدا همین یک عکس را دارم، باور کن اگر دوباره برایم فرستادند آن را به تو میدهم. گفتم: مگر دوربین مال خودتان نبود؟ گفت: نه بابا، نگذاشتند دوربین خودمان را داخل ببریم و با دوربین خود بیت حضرت امام این عکس را گرفتند. یادش بخیر مجید باوفا، مجید با صفا، مجید بی ریا ... (راوی: حاج حمید حکیم الهی)

سردار شهید دکتر مجید بقایی و تعدادی از فرماندهان دفاع مقدس در محضر امام خمینی

  • خادم الشهدا