کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

کــوچـــه شــهــیـــد
koocheyeshahid.ir

نشریـه الکترونیـکی
ادبیـات و هنـر مقـاومت شهـرستـان بـهبـهـان

گروه فرهنگی سردار شهید دکتر مجید بقایی
شماره تماس: 2215 673 0916

کانال کوچه شهید در پیام رسان های ایتا و سروش:

http://eitaa.com/koocheyeshahid

http://sapp.ir/koocheyeshahid

۱۱
شهریور
۹۴

دانشجوی شهید مهدی شاهدی

روزهای  آخر، چند روز قبل از شهادت مدام زیر لب این یه بیت شعر رو با خوذش زمزمه می کرد:

عاشق که شدی تیر به سر باید خورد

زهری است که مانند عسل باید خورد

بچه ها هم نمی دونستن که منظور  مهدی از خواندن این یه بیت شعر چیه؟!

گذشت تا اینکه خبر شهادتش بین بچه ها پیچد. وقتی خودمون رو بالای جنازش رسوندیم دیدیم یه تیر خورده وسط پیشونیش، به حالت سجده افناده و به شهادت رسیده.

  • خادم الشهدا
۰۵
شهریور
۹۴

شهید نوراله قنواتی - مشهد مقدس

­به پابوسی حضرت امام رضا(علیه السلام) رفته بودیم. چند روزی بود که به سر درد شدیدی مبتلا شده بودم و احساس ناراحتی بسیار می کردم. یک شب پسر شهیدم نوراله (علی) قنواتی را در عالم خواب دیدم. او بین دو آقای بزرگوار و نورانی ایستاده بود. وقتی از او پرسیدم که این دو آقا چه کسانی هستند؟ گفت: اینها حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) و حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا(علیه السلام) هستند. سپس او از من پرسید: پدر جان! چرا ناراحتی؟ گفتم: پسرم! سردرد شدیدی دارم. او نگاهی به آن دو معصوم بزرگوار کرد و سپس رو به من کرد و گفت: پدر! دوای درد تو پیش ماست. وقتی به بهبهان رفتی نزد فلان کس به این نشانی برو. دو عدد قرص از او بگیر و بخور، انشاءالله خوب می شوی. بعد از دیدن این خواب وقتی به بهبهان برگشتم به آن نشانی و نزد آن فرد رفتم. برای او ماجرای خواب خود را تعریف کردم. او نیز مرا به فردای آن روز حواله داد. روز بعد وقتی مجدداً نزد آن شخص رفتم به من گفت: دو قرص به تو می دهم. آنها را بخور. آنها را گرفتم و خوردم و چند ساعتی طول نکشید که سردردم به کلی از بین رفت و از آن روز به بعد، دیگر به سردرد مبتلا نشدم. راوی پدر شهید

  • خادم الشهدا
۲۲
مرداد
۹۴

شهید حبیب اله جوانمردی در 15 شهریورماه 1341 در خانواده ای مذهبی در شهرستان بهبهان چشم به جهان گشود. فرزند بزرگ خانواده بود. از سن 7 سالگی نماز می خواند و روزه می گرفت؛ هر چند که هنوز به سن شرعی و بلوغ نرسیده بود. با کمال علاقه در مجالس روضه شرکت می کرد. در روضه خوانی ها موقعی که واعظ مصیبت می خواند آنچنان گریه می کرد و اشک می ریخت که گویی یکی از نزدیک ترین کسان خود را از دست داده است.

در سال 1348 روانه مدرسه شد و با علاقه زیادی شروع به درس خواندن کرد و دوران ابتدایی را با موفقیت به اتمام رساند. بعد از آن دوره راهنمایی را در مدرسه دکتر معین آغاز نمود.

 در اواخر سال سوم راهنمایی بود که به جنایات رژیم ستم شاهی پی برد. آن زمان شهرهایی همچون قم و تبریز بپا خواسته بودند و هنوز کمتر کسی در بهبهان به جنایات و کشتار رژیم پهلوی پی برده بود. از آن روز حس اسلام طلبی او موجب شد که به مسائل کشور آشنا شود. مسائل را با دقت زیادی پیگیری و بررسی می کرد. همراه با عده ای از برداران آگاه، مسلمان و مبارز خود جلساتی را تشکیل می دادند که آن جلسات خلاصه می شد در درس هایی از قرآن و گوش دادن به نوارهای افشاگرانه سخنان امام خمینی در عراق و ترکیه که توسط روحانیت مبارز بهبهان انجام می گرفت. در تکثیر و توزیع اعلامیه های حضرت امام در آن زمان فعالیت چشمگیری داشت به گونه ای که حتی اسمش به دست مأموران رژیم می افتد و آنها در پی فرصت مناسبی بودند که او را دستگیر کنند.

  • خادم الشهدا
۱۹
مرداد
۹۴

بعد از تکمیل کاروان 1000 نفره و پیوستن اتوبوسهای بچه های موصل 4، کاروان ما به طرف شهر موصل حرکت کرد. پس از گذشت چند دقیقه که از محوطه ی نظامی خارج شدیم، من برای اولین بار نمای خارجی 4 اردوگاه موجود در پادگان موصل را مشاهده می کردم. به شهر موصل که رسیدیم بر خلاف روز ورودمان، مردم با گل و شیرینی و دست های به هم پیوسته به نشانه ی وحدت به استقبال ما آمده بودند و شعارهای ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی سر می دادند. روزگار عجب بازی هایی دارد. یک روز ما را مزدور اسرائیل می خواندند و روز دیگر ما مبارزان ضد اسرائیلی بودیم که معلوم نبود چرا در اسارت عراق به سر می بردیم. ما را به سرعت سوار قطار کردند و لحظاتی بعد قطار از ایستگاه خارج شد و راه بغداد را در پیش گرفت. به دستور فرمانده ی عراقی کاروان، ملاقات ما با  بچه های موصل 4 از ساعت 2 تا 4 بامداد آزاد اعلام شد و من آنجا با آقایان لطف الله صالحی، مبین، رنگ خانه، جعفریان و ... آشنا شدم. سپیده ی صبح در شهر بغداد بودیم. آنجا نیز اتوبوس ها آماده بودند و به سرعت ما را سوار کردند و عازم مرز خسروی یا منظریه شدیم. بین راه اتوبوس ما پنچر شد و ما از تمام اتوبوس های دیگر عقب ماندیم. مدتی طول کشید تا اتوبوس دیگری برای انتقال ما به منطقه رسید. وقتی که ما به مرز خسروی رسیدیم بچه ها همه آنجا جمع بودند. چادرهایی به شکل نامنظم برپا شده بود و چند منبع آب که همگی هم گرم بودند در آنجا وجود داشت. کاملاً معلوم بود که همه چیز با عجله آماده شده است. نمایندگان صلیب سرخ برای ‌آخرین بار بچه ها را ثبت نام کردند. در آن سوی سیم خاردارها اتوبوس های ایرانی دیده می شدند. بین ما و آزادی فقط چند قدم فاصله بوداما این احتمال وجود داشت که این چند قدم هرگز طی نشود.

  • خادم الشهدا
۱۷
مرداد
۹۴

26 مرداد 1369، برگی دیگر از تقویم انقلاب ورق خورد و یوم اللّه دیگری متولّد شد. ثانیه های انتظار به کندی می گذشت. شهر به استقبال پرنده های مهاجر آمده بود که در سال های سخت هجران از وطن، بال و پر خود را در زیر شکنجه های کفر شکسته بودند. البته هرچند جسم آنان دربند بود، ولی هیچ گاه روح و اندیشه بلندشان تسخیر نشد و قلبشان به یاد دین و ایمان و آسمان وطن می تپید. 26 مرداد روز بازگشایی قفس ما بود، روز شادمانی شهر و مردم، روز شادباش و تبریک، روز وصل و دیدار. آغوش وطن گشوده شده بود و فوج فوج مردانگی در آن جای می گرفت به راستی کدامین ساعت می تواند شکوه آن لحظات را در خود بگنجاند و کدامین تقویم می تواند شوق آن لحظه دیدار را در خود ثبت کند.

کوچه شهید بمناسبت سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی مان، تصاویری از بازگشت آزادگان معزز شهرستان بهبهان را منتشر می کند:

آزادگان سرافراز شهرستان بهبهان؛ لحظه ورود به خاک پاک میهن اسلامی مان

اگر اسرا برگشتند، از قول من به آنها بگوئید:

خمینی به یادتان بود و برایتان دعا می کرد

  • خادم الشهدا
۱۴
مرداد
۹۴

شهید کمال جعفرنیا در سن 19 سالگی به علت اصابت ترکش به شکم در منطقه عملیاتی مائوت عراق زخمی و در بیمارستان کاشانی اصفهان بستری شد. وقتی خانواده و آشنایان از بهبهان برای عیادت او به اصفهان می رفتند به آنها می گفت: چرا خود را به زحمت می اندازید، من که حالم خوب است.

دکترش می گفت صبح آن شبی که کمال به شهادت رسید به من گفت: آقای دکتر نیازی نیست به من خون تزریق کنید. من زنده نمی مانم و امشب شهید خواهم شد. وقتی پزشک معالجش علت این حرف کمال را از او پرسیده بود، اینگونه جوابش داد: سال گذشته وقتی در جبهه های نبرد حضور داشتم، شبی در عالم خواب آقا امام حسین(علیه السلام) را زیارت کردم، ایشان به من فرمودند که یک سال دیگر در 10 مردادماه 1366 در ساعت 10 شب به شهادت می رسی. مطمئن باشید که من امشب شهید خواهم شد. و شهید کمال جعفرنیا درست در همان زمانی که گفته بود در 10 مردادماه 1366 ساعت 10 شب در بیمارستان کاشانی اصفهان به شهادت رسید و جاودانه شد...

  • خادم الشهدا
۰۸
مرداد
۹۴

شهید مظلوم حجت الاسلام والمسلمین عبدالکریم بخردیان در تاریخ 1317/5/19 در خانه ای محقر و کوچک در شهرستان بهبهان به دنیا آمد. وی در اوایل سنین کودکی به شغل گیوه دوزی(دوختن کفشهای محلی) مشغول شد و بواسطه ضعف بینایی بعد از چندی از این شغل دست کشیده و برای مدتی بکار عملگی پرداخت.

در اثر علاقه شدیدش به اسلام به مکتب خانه رفت و مشغول تحصیل علم و کسب معارف اسلامی شد. پس از فرا گرفتن دروس اولیه نزد روحانیون بهبهان در سال 1338 در حالی که تنها دارایی اش 20 تومان بود جهت فرا گرفتن علوم مذهبی به شیراز عزیمت نمود و باقی مانده دروس را نزد علما و مجتهدین معروف و مبارزی چون حاج عالم آیت الهی، شیخ محمود شریعت صاحب کتاب ذخیره المعاد و سید عبدالحسین آیت الهی فرا می گیرد.

  • خادم الشهدا
۰۳
مرداد
۹۴

شماره 16 نشریه " کوچه شهید "

(نشریه ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان)

کاری از گروه فرهنگی سردار شهید دکتر مجید بقایی

ویژه شهید محمد راهی (از فرماندهان شهید شهرستان بهبهان) منتشر شد.

دریافت نشریه

  • خادم الشهدا
۰۲
فروردين
۹۴

شهید احمد راهنورد

 تولد: 20 مهر 1337 بهبهان

 شهادت: 2 فروردین 1361 شوش. عملیات فتح المبین

آخرین مسئولیت: جانشین فرمانده گروهان والعادیات

روایت اول:

احمد هم محله ای مان بود. من از همان دوران بچه گی می شناختمش. هم خودش را می شناختم و هم خانواده اش را. پدرش انسان زحمت کش و سخت کوش و بسیار محترمی بود. هفته ای یک بار یک روحانی را به خانه می آورد و مجلس روضه برپا می کرد. مردم خیلی او را قبول داشتند و به دید یک انسانِ خیلی آقا بهش نگاه می کردند. مادرش هم از آن زن های عفیفه و مؤمنه و بسیار فاضله بود. کم حرف و تو دار و صبور. خانم های محل همیشه حرف از متانت و بزرگی و وقار او می زدند. همیشه جایش تو مسجد بود و مأنوس با قرآن و دعا و نماز. خیلی هم حساس بود روی تربیت بچه هایش. روی نماز و روزه شان، روی ادب داشتن شان در برابر این و آن، روی سر به زیر بودن و چشم پاکی شان، روی کمک کردن شان به همسایه ها و دیگران، و مهم تر از همه روی دوری کردن شان از گناهانی که آن روزها داشت باب می شد و خیلی از جوان ها را در خود غرق می کرد. برای همین همه اهل محل به داشتن پسری همچون احمد که از دامان چنین خانواده ای رشد کرده بود غبطه می خوردند. به پسری که انگار ادب و حیا را با پوست خورده بود. به پسر نوجوانی که مایه افتخار پدر و مادرش بود و گل سر سبدِ همه بچه های کوچه و محله. برای همین همسایه ها و اهالی محل و این و آن، دست بچه شان را می گرفتند و می بردند پیش احمد و بهش می گفتند: احمد آقا. این شما و این هم بچه ی ما. هر جور دلت می خواهد او را تربیت کن و افکارش را شکل بده. ما از چشمان مان هم بیشتر به تو اطمینان داریم. احمد هم در تربیت بچه ها کم نمی گذاشت. یک آقا و دسته گل تحویل خانواده هاشان می داد.

 (حمید حکیم الهی، دوست شهید)

 ____________________________

  • خادم الشهدا
۱۳
اسفند
۹۳

وقتی به بهبهان، به گلزار شهدایش می روی فضای حاکم بر آنجا تو را می گیرد. حالت را تغییر می دهد و مرغ روحت را بسوی جبهه ها پرواز می دهد. در کنار مزار شهدا که قدم می زنی بعضی از مزارها نظرت را به خود جلب می کند. این مزارها با مزارهای دیگر یک فرق اساسی دارد. مثل مزارهای دیگر از سنگ ساخته نشده، این مزارها از گِل درست شده است... از خاک... شاید شبیه به این مزارها را در هیچ کجا ندیده باشی... به جز یک جا... مدینه منوره، قبرستان بقیع...

با دیدن این مزارهای گِلی برایت سوال پیش می آید که چرا ؟؟؟!!! و حال برای اینکه بدانیم چرا این مزارها با سایر مزارهای شهدا متفاوت است و از گِل درست شده به سراغ وصیت نامه های این شهیدان والامقام می رویم...

  • خادم الشهدا