کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کــوچـــه شــهــیـــد
koocheyeshahid.ir

نشریـه الکترونیـکی
ادبیـات و هنـر مقـاومت شهـرستـان بـهبـهـان

گروه فرهنگی سردار شهید دکتر مجید بقایی
شماره تماس: 2215 673 0916

کـانـال کـوچـه شهیـد در پیـام رسـان سـروش:

http://sapp.ir/koocheyeshahid

۲۰
شهریور
۹۴

آنچه خواهید خواند، ادای احترامی است به ساحت یکی از شهسواران تاریخ تشیع که جان تابناک خویش را بر سر عشق اباعبدالله الحسین(صلوات الله علیه) نهاد و امروز بر ایوانِ عرش منزل دارد. شفاعتش در روز حشر نصیبمان باد.


مادر شهیدان اسماعیل و ابراهیم نیک پور کنار پیکرهای مطهر 5 شهید گمنام بهبهان

آن روزهایی که مرز ایران و عراق تازه باز شده بود، قرار شد بنیاد شهید خانواده های دو شهید داده را ببرد  زیارت کربـلا.

حدود هشت، نه خانواده شهید با مینی بوس راهی مرز خسـروی شدیم و از آنجا هم عازم عتبات عالیات.

به کربلا که رسیدیم، برای زیارت به حرم مطهر حضرت عبـاس(صلوات الله علیه) رفتیم. آنجا مادرم از آقا تقاضا کرد که جنازه ی فرزند مفقود الجسدش ابراهیم را به عنوان هدیه این سفر، به او باز گرداند...

سـفر تمام شد و به ایـران برگشتیم. دو، سه ماهی از برگشتن مان، از آن سفر می گذشت. یک روز از بنیاد شهـید با من تماس گرفتند و گفتند: «جنازه برادرتان ابراهیم توسط گروه تفحص پیـدا شده و تا چند روز دیگر برای تشییع و خاکسپاری آن را به بهبهان می آورند، اما فعلاً در این رابطه با کسی حرفی نزنید.»

جنازه برادر شهـیدم را همراه با پیکرهای مطهر دیگر شهیـدان پس عبور از شهرهای مختلف ایران به بارگاه مطهر حضرت علی ابن موسی الرضا(علیه السلام) برده بودند.

وقتی جنازه شهید را به بهبهان آوردند، برای دیدن آن به بنیاد شهـید رفتیم. در مدارکی که همراه پیکر مطهر شهید بود چیز عجیبی دیدم. تاریخ پیدا شدن جسـد، درست مصادف بود با همان ایامی  که ما به زیارت کربلا رفته بودیم و این طور شد که مادرم هدیه اش را از حضرت عباس(صلوات الله علیه) گرفت.

راوی: شکراله نیک پور بــرادر شهـید

  • خادم الشهدا
۱۲
شهریور
۹۴

جانباز و آزاده دفاع مقدس حاج غلامعباس محمدحسنی

در مجموعه «درهای بسته» منتشر می‌شود

خاطرات آزاده‌ای که همنشینی با ابوترابی او را حافظ قرآن کرد

خاطرات اسارت غلامعباس محمدحسنی با قلم حسین یحیوی نگاشته شده و از سوی انتشارات روایت فتح در قالب دوره «درهای بسته» منتشر می‌شود.

حسین یحیوی نویسنده دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، از نگارش کتاب خاطرات آزاده «غلامعباس محمد حسنی» برای انتشار در مجموعه »درهای بسته» خبر داد و گفت: تحقیق و مصاحبه این کتاب را موسسه روایت انجام داده بود که حجم قابل توجهی شده بود.  مصاحبه‌ها از نظر محتوا کافی بود و مسائل جزئی نیز در آن‌ها آمده بود. از همین رو نیازی برای انجام مصاحبه مجدد توسط خودم نبود.

وی افزود: من پیش از این نیز کتابی در مورد یکی دیگر از اسراء انجام داده بودم که با شخصیت این کتاب اخیر هم دوره بوده ولی خاطرات آقای محمدحسنی از یک زاویه دید متفاوت روایت شده است.

یحیوی به شخصیت محمدحسنی نیز اشاره کرد و گفت: این آزاده در سن نوجوانی و ابتدای جوانی یعنی 19 سالگی اسیر شده‌اند و با توجه به طبع جوانی سعی می‌کرده با عراقی‌ها درگیر شود و کتک‌کاری راه بیاندازد تا به هر شکلی با عراقی‌ها مخالفت کند، اما کم کم و پس از دیدن آقای ابوترابی با راهنمایی ایشان راه و رسم زندگی در اسارت را از ایشان یاد می‌گیرد تا بتوانند در کنار این زندگی خود را رشد دهند. از نتیجه این هم‌نشینی با مرحوم ابوترابی موجب می‌شود که قرآن را حفظ کنند و چند زبان را بیاموزند.

او در بخش دیگری از سخنانش به صداقت راوی اشاره کرد و گفت: آقای محمدحسنی در بازگو کردن خاطرات خود دارای صداقت مثال زدنی است که شاید برخی حاضر نباشند از گذشته خود با این صداقت سخن بگویند، ولی او از خیرهایی که به دیگران رسانده و احیانا اشتباهاتی که انجام داده و موجب درد سر شده را بازگو کرده و صادقانه آن دوره را نقل کرده است. این نوع نگاه برای جامعه امروز نیاز است.

این نویسنده در پایان گفت: این کتاب حدود 100 صفحه شد که در مجموعه «درهای بسته» انتشارات روایت فتح منتشر خواهد شد. البته تا هفته دفاع مقدس این کتاب آماده نخواهد شد ولی امید است خوانندگان آن را در نمایشگاه بعدی ببیند.

  • خادم الشهدا
۱۱
شهریور
۹۴

دانشجوی شهید مهدی شاهدی

روزهای  آخر، چند روز قبل از شهادت مدام زیر لب این یه بیت شعر رو با خوذش زمزمه می کرد:

عاشق که شدی تیر به سر باید خورد

زهری است که مانند عسل باید خورد

بچه ها هم نمی دونستن که منظور  مهدی از خواندن این یه بیت شعر چیه؟!

گذشت تا اینکه خبر شهادتش بین بچه ها پیچد. وقتی خودمون رو بالای جنازش رسوندیم دیدیم یه تیر خورده وسط پیشونیش، به حالت سجده افناده و به شهادت رسیده.

  • خادم الشهدا
۰۵
شهریور
۹۴

شهید نوراله قنواتی - مشهد مقدس

­به پابوسی حضرت امام رضا(علیه السلام) رفته بودیم. چند روزی بود که به سر درد شدیدی مبتلا شده بودم و احساس ناراحتی بسیار می کردم. یک شب پسر شهیدم نوراله (علی) قنواتی را در عالم خواب دیدم. او بین دو آقای بزرگوار و نورانی ایستاده بود. وقتی از او پرسیدم که این دو آقا چه کسانی هستند؟ گفت: اینها حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) و حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا(علیه السلام) هستند. سپس او از من پرسید: پدر جان! چرا ناراحتی؟ گفتم: پسرم! سردرد شدیدی دارم. او نگاهی به آن دو معصوم بزرگوار کرد و سپس رو به من کرد و گفت: پدر! دوای درد تو پیش ماست. وقتی به بهبهان رفتی نزد فلان کس به این نشانی برو. دو عدد قرص از او بگیر و بخور، انشاءالله خوب می شوی. بعد از دیدن این خواب وقتی به بهبهان برگشتم به آن نشانی و نزد آن فرد رفتم. برای او ماجرای خواب خود را تعریف کردم. او نیز مرا به فردای آن روز حواله داد. روز بعد وقتی مجدداً نزد آن شخص رفتم به من گفت: دو قرص به تو می دهم. آنها را بخور. آنها را گرفتم و خوردم و چند ساعتی طول نکشید که سردردم به کلی از بین رفت و از آن روز به بعد، دیگر به سردرد مبتلا نشدم. راوی پدر شهید

  • خادم الشهدا
۱۹
مرداد
۹۴

بعد از تکمیل کاروان 1000 نفره و پیوستن اتوبوسهای بچه های موصل 4، کاروان ما به طرف شهر موصل حرکت کرد. پس از گذشت چند دقیقه که از محوطه ی نظامی خارج شدیم، من برای اولین بار نمای خارجی 4 اردوگاه موجود در پادگان موصل را مشاهده می کردم. به شهر موصل که رسیدیم بر خلاف روز ورودمان، مردم با گل و شیرینی و دست های به هم پیوسته به نشانه ی وحدت به استقبال ما آمده بودند و شعارهای ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی سر می دادند. روزگار عجب بازی هایی دارد. یک روز ما را مزدور اسرائیل می خواندند و روز دیگر ما مبارزان ضد اسرائیلی بودیم که معلوم نبود چرا در اسارت عراق به سر می بردیم. ما را به سرعت سوار قطار کردند و لحظاتی بعد قطار از ایستگاه خارج شد و راه بغداد را در پیش گرفت. به دستور فرمانده ی عراقی کاروان، ملاقات ما با  بچه های موصل 4 از ساعت 2 تا 4 بامداد آزاد اعلام شد و من آنجا با آقایان لطف الله صالحی، مبین، رنگ خانه، جعفریان و ... آشنا شدم. سپیده ی صبح در شهر بغداد بودیم. آنجا نیز اتوبوس ها آماده بودند و به سرعت ما را سوار کردند و عازم مرز خسروی یا منظریه شدیم. بین راه اتوبوس ما پنچر شد و ما از تمام اتوبوس های دیگر عقب ماندیم. مدتی طول کشید تا اتوبوس دیگری برای انتقال ما به منطقه رسید. وقتی که ما به مرز خسروی رسیدیم بچه ها همه آنجا جمع بودند. چادرهایی به شکل نامنظم برپا شده بود و چند منبع آب که همگی هم گرم بودند در آنجا وجود داشت. کاملاً معلوم بود که همه چیز با عجله آماده شده است. نمایندگان صلیب سرخ برای ‌آخرین بار بچه ها را ثبت نام کردند. در آن سوی سیم خاردارها اتوبوس های ایرانی دیده می شدند. بین ما و آزادی فقط چند قدم فاصله بوداما این احتمال وجود داشت که این چند قدم هرگز طی نشود.

  • خادم الشهدا
۱۷
مرداد
۹۴

26 مرداد 1369، برگی دیگر از تقویم انقلاب ورق خورد و یوم اللّه دیگری متولّد شد. ثانیه های انتظار به کندی می گذشت. شهر به استقبال پرنده های مهاجر آمده بود که در سال های سخت هجران از وطن، بال و پر خود را در زیر شکنجه های کفر شکسته بودند. البته هرچند جسم آنان دربند بود، ولی هیچ گاه روح و اندیشه بلندشان تسخیر نشد و قلبشان به یاد دین و ایمان و آسمان وطن می تپید. 26 مرداد روز بازگشایی قفس ما بود، روز شادمانی شهر و مردم، روز شادباش و تبریک، روز وصل و دیدار. آغوش وطن گشوده شده بود و فوج فوج مردانگی در آن جای می گرفت به راستی کدامین ساعت می تواند شکوه آن لحظات را در خود بگنجاند و کدامین تقویم می تواند شوق آن لحظه دیدار را در خود ثبت کند.

کوچه شهید بمناسبت سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی مان، تصاویری از بازگشت آزادگان معزز شهرستان بهبهان را منتشر می کند:

آزادگان سرافراز شهرستان بهبهان؛ لحظه ورود به خاک پاک میهن اسلامی مان

اگر اسرا برگشتند، از قول من به آنها بگوئید:

خمینی به یادتان بود و برایتان دعا می کرد

  • خادم الشهدا
۱۴
مرداد
۹۴

شهید کمال جعفرنیا در سن 19 سالگی به علت اصابت ترکش به شکم در منطقه عملیاتی مائوت عراق زخمی و در بیمارستان کاشانی اصفهان بستری شد. وقتی خانواده و آشنایان از بهبهان برای عیادت او به اصفهان می رفتند به آنها می گفت: چرا خود را به زحمت می اندازید، من که حالم خوب است.

دکترش می گفت صبح آن شبی که کمال به شهادت رسید به من گفت: آقای دکتر نیازی نیست به من خون تزریق کنید. من زنده نمی مانم و امشب شهید خواهم شد. وقتی پزشک معالجش علت این حرف کمال را از او پرسیده بود، اینگونه جوابش داد: سال گذشته وقتی در جبهه های نبرد حضور داشتم، شبی در عالم خواب آقا امام حسین(علیه السلام) را زیارت کردم، ایشان به من فرمودند که یک سال دیگر در 10 مردادماه 1366 در ساعت 10 شب به شهادت می رسی. مطمئن باشید که من امشب شهید خواهم شد. و شهید کمال جعفرنیا درست در همان زمانی که گفته بود در 10 مردادماه 1366 ساعت 10 شب در بیمارستان کاشانی اصفهان به شهادت رسید و جاودانه شد...

  • خادم الشهدا
۱۳
اسفند
۹۳

وقتی به بهبهان، به گلزار شهدایش می روی فضای حاکم بر آنجا تو را می گیرد. حالت را تغییر می دهد و مرغ روحت را بسوی جبهه ها پرواز می دهد. در کنار مزار شهدا که قدم می زنی بعضی از مزارها نظرت را به خود جلب می کند. این مزارها با مزارهای دیگر یک فرق اساسی دارد. مثل مزارهای دیگر از سنگ ساخته نشده، این مزارها از گِل درست شده است... از خاک... شاید شبیه به این مزارها را در هیچ کجا ندیده باشی... به جز یک جا... مدینه منوره، قبرستان بقیع...

با دیدن این مزارهای گِلی برایت سوال پیش می آید که چرا ؟؟؟!!! و حال برای اینکه بدانیم چرا این مزارها با سایر مزارهای شهدا متفاوت است و از گِل درست شده به سراغ وصیت نامه های این شهیدان والامقام می رویم...

  • خادم الشهدا
۲۴
بهمن
۹۳

حضرت امام خامنه ای با اینکه رهبر انقلاب هستند و کارهای شان بسیار زیاد و وقت شان به شدت پُر است، اما علیرغم تمامی این ها مدام به خانواده های شهدا سر می زنند و از آنان دلجویی می کنند. اما مسئله بسیار جالب توجه اینکه، حضرت آقا در 24 بهمن 92، سرزده و بی خبر به منزل شهیدان علیرضا و محمد رضا بقایی از شهیدان والامقام بهبهان که پدر و مادرشان در تهران ساکن هستند می روند و با آنها دیدار می کنند! دیداری بسیار صمیمی که خانواده شهید را مات و مبهوت کرده بود. این خاطره به نقل از پدر شهید است که برای کوچه شهید... تعریف کرده است.

  • خادم الشهدا