کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کــوچـــه شــهــیـــد
koocheyeshahid.ir

نشریـه الکترونیـکی
ادبیـات و هنـر مقـاومت شهـرستـان بـهبـهـان

گـروه فـرهنگـی سردار شهیـد مجیـد بقایــی
شماره تماس: 2215 673 0916

کـانـال کـوچـه شهیـد در پیـام رسـان سـروش:
http://sapp.ir/koocheyeshahid

کـانـال کـوچـه شهیـد در آپــارات:
https://www.aparat.com/koocheyeshahid

۰۹
آبان
۹۴

 لاله های پیروز

ویژه سالروز شهادت مظلومانه

شهدای مدرسه راهنمایی شهید حمداله پیروز شهرستان بهبهان

دانلود ویژه نامه لاله های پیروز


در این ویژه نامه می خوانیم:

* مدرسه شهادت (شرحی بر حمله موشکی مدرسه راهنمایی شهید پیروز)

* هدف ما از تحصیل چیست؟ (قسمتی از انشای شهید علیمراد شاکری دانش آموز کلاس دوم مدرسه راهنمایی شهید پیروز)

* بهبهان مظلوم

* یک برنج و یک نامه

* ایثار معلم

* مگر مرگ هم خبر می کند؟!

* شمعی خاموش

* تصاویر شهدای مدرسه راهنمایی شهید حمداله پیروز 

  • خادم الشهدا
۲۷
مهر
۹۴

شهید سید عنایت اله ناصری 28 شهریور ماه 1344 در شهرستان بهبهان به دنیا آمد. به عنوان بسجی در جبهه حضور یافت. در عملیات کربلای پنج 20 دی ماه 1365 در جاده شهید صفوی (کیلومتر 10 جاده خرمشهر اهواز) بر اثر مصدومیت شیمیایی مجروح شد. تا پایان دوره کارشناسی در رشته الهیات و معارف اسلامی درس خواند. سال 1367 ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. 29 مهرماه 1388 بر اثر جراحات ناشی از مجروحیت در بیمارستان بقیه الله تهران به شهادت رسید و پیکر مطهرش را در گلزار شهدای شهرستان بهبهان در کنار مزار برادر شهیدش سید هدایت اله ناصری به خاک سپردند. در ادامه مطلب شما را به خواندن خاطراتی از این شهید والامقام دعوت می نمائیم:

  • خادم الشهدا
۲۴
مهر
۹۴
جانباز و آزاده دفاع مقدس محمدجواد صادق پور

کربلایی است و چون کربلائیان ساده و بی آلایش. بچه های بهبهان کل مشد (کربلایی مشهد) صدایش می زنند، هنوز بوی جبهه را می توان از او استنشاق کرد. در سال 1333 در بهبهان متولد شد؛ 26 ساله بود که در سال 1359 به صف رزمندگان اسلام پیوست. در شبیه خون حمیدیه، عملیات طریق القدس و پدافندی جزیره مینو حضوری فعال  داشت. سرانجام در 24 تیرماه 1361 در عملیات رمضان از ناحیه زانو مجروح و توسط نیروهای عراقی اسیر شد. ولی به خاطر جراحتش در سال 1363 به همراه بیش از 800 نفر از اسرای مجروح ایرانی آزاد و به ایران بازگشتند.

کربلایی حرفهای زیادی از دفاع، جهاد و اسارت داشت؛ کمی از خاطرات اسارتش را اینگونه برایمان تعریف کرد:

1) تیرماه 1361 در عملیات رمضان به اسارت نیروهای عراقی در آمدیم. ما را به بازداشتگاهی انتقال دادند. گرمای سوزان عراق آن هم در آن موقع از سال بچه ها را اذیت می کرد، همه تشنه بودند و عراقی ها هم این را می دانستند. آنها می آمدند و در آسایشگاهها را باز می کردند و می گفتند چه کسی تشنه است؟ اسرا نیز به خیال اینکه می خواهند به آنها آب بدهند دستانشان را بالا می آوردند. عراقی ها آنها را به بیرون از آسایشگاه می بردند و تا می توانستند کتکشان می زدند و با دستها و پاهایی شکسته آنها را روانه آسایشگاه می کردند. بچه ها با دیدن این صحنه با وجودی که تشنگی امانشان را بریده بود در جواب عراقی ها دیگر ابراز تشنگی نمی کردند. 

  • خادم الشهدا
۱۲
مهر
۹۴

همسایه پیامبر (صلی الله علیه وآله)

زندگی نامه و خاطرات شهید داوود دانایی

(جانشین گردان فجر بهبهان از لشکر 7 ولی عصر خوزستان)

کاری از

گروه فرهنگی سردار شهید دکتر مجید بقایی شهرستان بهبهان

در این کتاب می خوانیم:

* شهیدی که سه روز قبل از شهید شدنش، پیش بینی شهادتش را کرده بود ...

* شهیدی که در بمباران شدید شیمیایی، ماسکش را به یک بسیجی داد و خود ذره ذره آب شد و به شهادت رسید ...

* شهیدی که در بهشت همسایه پیامبر و قصرش در کنار قصر پیامبر، امام علی، حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین است ...

* شهیدی که مرحوم آیت الله العظمی اراکی درباره اش فرمود: راهی که ما هشتاد سال است در حوزه می پیمائیم، او یک شبه طی کرد ...

* و شهیدی که خواندن خاطراتش انسان را متحول و متحیر می کند ...


قیمت: (7500 تومان) با تخفیف 5000 تومان

مرکز پخش و ارتباط با گروه فرهنگی شهید بقایی : 09166732215 – 09195418034


  • خادم الشهدا
۲۹
شهریور
۹۴

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح روز یکشنبه 29 شهریورماه 1394 و در آستانه‌ی هفته‌ی دفاع مقدس، به مدت دو ساعت و نیم، با جمعی از جانبازان قطع نخاع و جانبازان بالای هفتاد درصد که  هم‌زمان چشمان و یک یا دو عضو بدن خود را از دست داده‌اند و همچنین خانواده‌های آنان، از نزدیک دیدار و در فضایی صمیمی آنان را مورد تفقد قرار دادند.


نصراله دهقان جانباز 70% بهبهانی یکی از این جانبازانی بود که توفیق زیارت امام خامنه ای نصیبش شد و مورد تفقد ایشان قرار گرفتند.

  • خادم الشهدا
۲۰
شهریور
۹۴

آنچه خواهید خواند، ادای احترامی است به ساحت یکی از شهسواران تاریخ تشیع که جان تابناک خویش را بر سر عشق اباعبدالله الحسین(صلوات الله علیه) نهاد و امروز بر ایوانِ عرش منزل دارد. شفاعتش در روز حشر نصیبمان باد.


مادر شهیدان اسماعیل و ابراهیم نیک پور کنار پیکرهای مطهر 5 شهید گمنام بهبهان

آن روزهایی که مرز ایران و عراق تازه باز شده بود، قرار شد بنیاد شهید خانواده های دو شهید داده را ببرد  زیارت کربـلا.

حدود هشت، نه خانواده شهید با مینی بوس راهی مرز خسـروی شدیم و از آنجا هم عازم عتبات عالیات.

به کربلا که رسیدیم، برای زیارت به حرم مطهر حضرت عبـاس(صلوات الله علیه) رفتیم. آنجا مادرم از آقا تقاضا کرد که جنازه ی فرزند مفقود الجسدش ابراهیم را به عنوان هدیه این سفر، به او باز گرداند...

سـفر تمام شد و به ایـران برگشتیم. دو، سه ماهی از برگشتن مان، از آن سفر می گذشت. یک روز از بنیاد شهـید با من تماس گرفتند و گفتند: «جنازه برادرتان ابراهیم توسط گروه تفحص پیـدا شده و تا چند روز دیگر برای تشییع و خاکسپاری آن را به بهبهان می آورند، اما فعلاً در این رابطه با کسی حرفی نزنید.»

جنازه برادر شهـیدم را همراه با پیکرهای مطهر دیگر شهیـدان پس عبور از شهرهای مختلف ایران به بارگاه مطهر حضرت علی ابن موسی الرضا(علیه السلام) برده بودند.

وقتی جنازه شهید را به بهبهان آوردند، برای دیدن آن به بنیاد شهـید رفتیم. در مدارکی که همراه پیکر مطهر شهید بود چیز عجیبی دیدم. تاریخ پیدا شدن جسـد، درست مصادف بود با همان ایامی  که ما به زیارت کربلا رفته بودیم و این طور شد که مادرم هدیه اش را از حضرت عباس(صلوات الله علیه) گرفت.

راوی: شکراله نیک پور بــرادر شهـید

  • خادم الشهدا
۱۲
شهریور
۹۴

جانباز و آزاده دفاع مقدس حاج غلامعباس محمدحسنی

در مجموعه «درهای بسته» منتشر می‌شود

خاطرات آزاده‌ای که همنشینی با ابوترابی او را حافظ قرآن کرد

خاطرات اسارت غلامعباس محمدحسنی با قلم حسین یحیوی نگاشته شده و از سوی انتشارات روایت فتح در قالب دوره «درهای بسته» منتشر می‌شود.

حسین یحیوی نویسنده دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، از نگارش کتاب خاطرات آزاده «غلامعباس محمد حسنی» برای انتشار در مجموعه »درهای بسته» خبر داد و گفت: تحقیق و مصاحبه این کتاب را موسسه روایت انجام داده بود که حجم قابل توجهی شده بود.  مصاحبه‌ها از نظر محتوا کافی بود و مسائل جزئی نیز در آن‌ها آمده بود. از همین رو نیازی برای انجام مصاحبه مجدد توسط خودم نبود.

وی افزود: من پیش از این نیز کتابی در مورد یکی دیگر از اسراء انجام داده بودم که با شخصیت این کتاب اخیر هم دوره بوده ولی خاطرات آقای محمدحسنی از یک زاویه دید متفاوت روایت شده است.

یحیوی به شخصیت محمدحسنی نیز اشاره کرد و گفت: این آزاده در سن نوجوانی و ابتدای جوانی یعنی 19 سالگی اسیر شده‌اند و با توجه به طبع جوانی سعی می‌کرده با عراقی‌ها درگیر شود و کتک‌کاری راه بیاندازد تا به هر شکلی با عراقی‌ها مخالفت کند، اما کم کم و پس از دیدن آقای ابوترابی با راهنمایی ایشان راه و رسم زندگی در اسارت را از ایشان یاد می‌گیرد تا بتوانند در کنار این زندگی خود را رشد دهند. از نتیجه این هم‌نشینی با مرحوم ابوترابی موجب می‌شود که قرآن را حفظ کنند و چند زبان را بیاموزند.

او در بخش دیگری از سخنانش به صداقت راوی اشاره کرد و گفت: آقای محمدحسنی در بازگو کردن خاطرات خود دارای صداقت مثال زدنی است که شاید برخی حاضر نباشند از گذشته خود با این صداقت سخن بگویند، ولی او از خیرهایی که به دیگران رسانده و احیانا اشتباهاتی که انجام داده و موجب درد سر شده را بازگو کرده و صادقانه آن دوره را نقل کرده است. این نوع نگاه برای جامعه امروز نیاز است.

این نویسنده در پایان گفت: این کتاب حدود 100 صفحه شد که در مجموعه «درهای بسته» انتشارات روایت فتح منتشر خواهد شد. البته تا هفته دفاع مقدس این کتاب آماده نخواهد شد ولی امید است خوانندگان آن را در نمایشگاه بعدی ببیند.

  • خادم الشهدا
۱۱
شهریور
۹۴

دانشجوی شهید مهدی شاهدی

روزهای  آخر، چند روز قبل از شهادت مدام زیر لب این یه بیت شعر رو با خوذش زمزمه می کرد:

عاشق که شدی تیر به سر باید خورد

زهری است که مانند عسل باید خورد

بچه ها هم نمی دونستن که منظور  مهدی از خواندن این یه بیت شعر چیه؟!

گذشت تا اینکه خبر شهادتش بین بچه ها پیچد. وقتی خودمون رو بالای جنازش رسوندیم دیدیم یه تیر خورده وسط پیشونیش، به حالت سجده افناده و به شهادت رسیده.

  • خادم الشهدا
۰۵
شهریور
۹۴

شهید نوراله قنواتی - مشهد مقدس

­به پابوسی حضرت امام رضا(علیه السلام) رفته بودیم. چند روزی بود که به سر درد شدیدی مبتلا شده بودم و احساس ناراحتی بسیار می کردم. یک شب پسر شهیدم نوراله (علی) قنواتی را در عالم خواب دیدم. او بین دو آقای بزرگوار و نورانی ایستاده بود. وقتی از او پرسیدم که این دو آقا چه کسانی هستند؟ گفت: اینها حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) و حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا(علیه السلام) هستند. سپس او از من پرسید: پدر جان! چرا ناراحتی؟ گفتم: پسرم! سردرد شدیدی دارم. او نگاهی به آن دو معصوم بزرگوار کرد و سپس رو به من کرد و گفت: پدر! دوای درد تو پیش ماست. وقتی به بهبهان رفتی نزد فلان کس به این نشانی برو. دو عدد قرص از او بگیر و بخور، انشاءالله خوب می شوی. بعد از دیدن این خواب وقتی به بهبهان برگشتم به آن نشانی و نزد آن فرد رفتم. برای او ماجرای خواب خود را تعریف کردم. او نیز مرا به فردای آن روز حواله داد. روز بعد وقتی مجدداً نزد آن شخص رفتم به من گفت: دو قرص به تو می دهم. آنها را بخور. آنها را گرفتم و خوردم و چند ساعتی طول نکشید که سردردم به کلی از بین رفت و از آن روز به بعد، دیگر به سردرد مبتلا نشدم. راوی پدر شهید

  • خادم الشهدا
۱۹
مرداد
۹۴

بعد از تکمیل کاروان 1000 نفره و پیوستن اتوبوسهای بچه های موصل 4، کاروان ما به طرف شهر موصل حرکت کرد. پس از گذشت چند دقیقه که از محوطه ی نظامی خارج شدیم، من برای اولین بار نمای خارجی 4 اردوگاه موجود در پادگان موصل را مشاهده می کردم. به شهر موصل که رسیدیم بر خلاف روز ورودمان، مردم با گل و شیرینی و دست های به هم پیوسته به نشانه ی وحدت به استقبال ما آمده بودند و شعارهای ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی سر می دادند. روزگار عجب بازی هایی دارد. یک روز ما را مزدور اسرائیل می خواندند و روز دیگر ما مبارزان ضد اسرائیلی بودیم که معلوم نبود چرا در اسارت عراق به سر می بردیم. ما را به سرعت سوار قطار کردند و لحظاتی بعد قطار از ایستگاه خارج شد و راه بغداد را در پیش گرفت. به دستور فرمانده ی عراقی کاروان، ملاقات ما با  بچه های موصل 4 از ساعت 2 تا 4 بامداد آزاد اعلام شد و من آنجا با آقایان لطف الله صالحی، مبین، رنگ خانه، جعفریان و ... آشنا شدم. سپیده ی صبح در شهر بغداد بودیم. آنجا نیز اتوبوس ها آماده بودند و به سرعت ما را سوار کردند و عازم مرز خسروی یا منظریه شدیم. بین راه اتوبوس ما پنچر شد و ما از تمام اتوبوس های دیگر عقب ماندیم. مدتی طول کشید تا اتوبوس دیگری برای انتقال ما به منطقه رسید. وقتی که ما به مرز خسروی رسیدیم بچه ها همه آنجا جمع بودند. چادرهایی به شکل نامنظم برپا شده بود و چند منبع آب که همگی هم گرم بودند در آنجا وجود داشت. کاملاً معلوم بود که همه چیز با عجله آماده شده است. نمایندگان صلیب سرخ برای ‌آخرین بار بچه ها را ثبت نام کردند. در آن سوی سیم خاردارها اتوبوس های ایرانی دیده می شدند. بین ما و آزادی فقط چند قدم فاصله بوداما این احتمال وجود داشت که این چند قدم هرگز طی نشود.

  • خادم الشهدا